تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت20..بخش2..

داستان قسمت20..بخش2..

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:چهارشنبه 1392/10/11-08:58 ب.ظ

ادامه مطلب داستان قسمت20..بخش2..

اردلان:اخ اخ نازنین یه عالمه سوال دارم که میخوام بپرسم؟

من:حالا از کجا اینقدر مطمئنی که به من و تو میوفته؟

اردلان:دیگه دیگه!!

امیر:حالا امشب تو رو خدا نزنید به تیپ و تاپ هم...رفتید خونه ی خودتون هر کاری خواستید بکنید!!

من:خونه ی خودمون یعنی چی؟؟منو اردلان که خنه نداریم...با هم...

امیر:مگه شما دو نفر توی یه خونه زندگی نمیکنید؟!

اردلان:نه ما دوتا توی یه خونه زندگی نمیکنیم فقط هر چند وقت یه بار شاید نازنین بیاد خونه ی من یک شب بمونه!!فقط در همین حد اونم توی اتاق پشتی من میخوابم و خانوم توی اتاق من روی اون تخت نرم 50 میلیونی من...

ارمین:بی چاره!!اردلان ادم که خربز میخره پای لرزشم میشینه داداش!!

امیر:اخه من فکر کردم که شما...

اردلان:بیخود فکر کردی!!خوب حالا نمیخواید بازی کنید!!

خوب بالاخره همه با هم توی یه دایره نشستیم یه بطری گذاشتیم وسط ...منو یگانه هم پیش دادیم که از بازی فیلم بگیریم بذاریم تو فیسبوک امیر و اردلان البته اول امیر و اردلان خیلی ترسیدن ولی بعد قبول کردن...

بطری رو چرخوندیم....

سرش به من افتاد و تهش به ارمین.........

ارمین:خب من باید بپرسم...جرئت یا حقیقت؟؟

من:حقیقت....

ارمین:چی شد که عاشق داداشم شدی؟؟

من:واای ارمین تو گورت...

ارمین :فقط قسم بخور که راست بگی...

من:قسم میخورم راست بگم...خب من اردلان اولین بار توی خونشون...دیدم یادته اردلان...چه وضعی بود واقعا!!

یگانه:تعریف میکنی؟؟

من:اره اون روز رفتیم..........................

""رفتیم دم در خونشون از دیوار پریدیم تو خونه..پشت بوته ها قایم شده بودیم..که یه دفعه یه صدایی اومد...

؟:ببخشید شما دخترا اینجا چیکار دارید؟؟

صداش صدای یه پسر بود..چهار ستون بدنم داشت میلرزید...انگار یه دفعه تب کردم..

وگفتم:ما..ما..ما از دوستای انا هستیم..وبرگشتم نگاش کردم..(یه پسر با چشای رنگی و قد بلند و لبخند جذاب...وایساده بود..)

مهسا:سلام..فک کنم شما برادر انا باشید درسته؟؟من مهسا هستم..واینا نازنین و ایینه هستن...

ایینه:شما اسمتون چیه؟؟

؟:من اسمم مهم نیس..حالا چرا پشت بوته ها قایم شدید..

من:اخه میخواستیم انا رو سوپرایز کنیم..شما هم بهش چیزی نگین لطفا..

؟:سوال اصلی اینجاست..چطوری وارد این خونه شدید؟؟اخه این جا نزدیک به 200 تا نگهبان و 100 تا پرسونل داره..چطوری کسی شما رو ندیده؟؟میدونید از دوستای انا خوشم میاد..300 نفر ادم رو پیچوندن..راستی من همه ی دوستای انا رو میشناسم..اونا همشون اشراف زاده هستن..ولی هیچ وقت چیزی از شماها نگفته بود...

من که از دست این پسر خیلی جوش اورده بودم به خاطر به رخ کشیدن ثروتش گفتم:یه اشراف زاده به قول خودتون اول خودشو معرفی میکنه!!..بعدشم هر کسی تو زندگیش یه رازایی داره..شاید انا صلاح ندونسته که به شما حرفی بزنه..راستی شما که به امینت این خونه اینقدر مینازید برای دیوارای خونه اژیز بذارید...و با حالت تمسخر امیز خندیدم..ههههه!!

؟:منو ببخشید حق با شماست باید اول خودمو معرفی میکردم..من اردلان برادر انا هستم..یعنی میخواید بگید از دیوار وارد این خونه شدید...گفته بودن نسل تارزان منقرض شده که؟؟نشده؟؟هههههه!!!

من از عصبانیت خندم گرفته بود و گفتم:تقصیر ما نیست اخه این خونه اینقدر دار و درخت داره ادم با جنگل اشتباش میگیره...مگه نه بچه ها؟؟

مهسا و ایینه در حال خنده گفتن: حق با تو نازنین..

من:راستی یه توصیه وقتی شما هستید نیازی به 200 تا نگهبان نیست..هههه!!شما همیشه عادت دارید تو جنگل بچرخید و نوادگان تارزان رو غافل گیر کنید؟؟ههههههه!!اگر الان پدربرزگم بود..حیف که نیست..

اردلان تا اومد جواب بده یه صدایی اومد که صدای یه دختر بود...

؟:اردلان داداشی دیونه شدی داری با خودت حرف میزنی؟؟

اردلان:ا..ا..اجی نه داشتم با تلفنم حرف میزدم...

صدا صدای انا بود...

انا:باشه پس ادامه بده من مزاحمت نمیشم..بابای

اردلان:باشه..بابای..

من:چرا ما رو لو ندادی؟؟تو که الان میتونستی؟؟

اردلان:من از همون اول میتونستم..شما ها دوستای انا نیستید..فک نکن نفهمیدم..حالا دیگه برید..

من کمی به من و مون افتادمو گفتم:از اشنایینتون خوش بخت شدم..خداحافظ..

اردلان:همچنین..خداحافظ..""

من:هیچی دیگه کلا دیگه خیت شدیم اون روز...بعد هم دفعه های دیگه و دیگه خب من واقعا نمیدونم هر وقت نزدیکش میشدم یه حسی پیدا میکردم...و کم کم عاشقش شدم....

ارمین: مطمئنی؟!

من:اره چیز دیگه ای مونده که باید بگم.؟!

ارمین:پس کاملا مطمئنی باشه پس...تموم شد...

دوباره بطری رو چرخونیم...

این دفعه سرش به امیر و تهش به یگانه افتاد....

یگانه:جرئت یا حقیقت؟!

امیر:جرئت!!

یگانه:همین الان اون کاری که میخوای فردا شب انجام بدی رو انجام بده!!

امیر:کدوم کار؟؟

یگانه:بابا همونی که توی کتت بود!!دیگه!!

امیر:یگانه تو که اون جعبه قرمز رو که نمیگی؟؟

یگانه:چرا!!دقیقا همونو میگم!!

امیر اجی تو رو خدا...بیخیال شو...

یگانه:نه همین امشب در حضور تمام شاهدان...همین الان...

امیر: ای بترکی یگانه!!باشه..یه دقیقه...

امیر رفت از توی کتش یه جعبه کوچیک قرمز دراورد...مثل جعبه ی حلقه بود...اومد و جلوی ایینه زانو زد...همه بچه ها هووووووووو کشیدن...امیر از ایینه خاستگاری کرد...

امیر:ایینه تو حاضری با من از..ازد..ازدواج کنی؟!

ایینه که اصلا زبونش بند اومده بود با پته پته گفت:بله........

امیر حلقه رو دستش کرد و همدیگر و بغل کردن...همه جمع از خوش حال یترکید...

اردلان:بالاخره دم به تله دادیاااااااااااااااا...

امیر:داداش ایشالله نوبت خودت بشه...

ارمین:به جمع مرغان خوش اومدی...

یه وقفه طولانی بین بازی افتاد و من همش نگران بودم که بازی از سر شروع بشه چون.........



نوع مطلب : dastan 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()