تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت20..بخش1..

داستان قسمت20..بخش1..

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:چهارشنبه 1392/10/11-08:53 ب.ظ

سلام...
داستان رو گذاشتم...خیلی هم زیاده...به همین دلیل قسمت20 توی 2 بخش گذاشتیم...بخش 2 هم گذاشتم...
فقط یه خواهش اصلا از نظرا راضی نیستم...
برای اپ بعدی داستان 150 تا نظر رو میخوام...
خوب دیگه دوستون دارم...
بای..بای..
.
.
.
ادامه مطلب

ارغوان و با دوس پسر جدیدش دیدم اردلان خیلی بی توجه از کنارش رد شد ولی ارغوان از اردلان چشم بر نمیداشت...اردلان ماشین و پارک کرد بره تو شیرینی فروشی که ارغوان هم دقیقا پشت یرش ماشینش رو نگه داشت به بهانه شیرینی خرید رفت تو شیرینی فروشی من تمام این مدت توی ماشین بودم که داشتم میدیدم چه جوری واسه دوس پسرش بهونه می اورد...نمیدونم چرا نرفتم پیش اردلان انگار یه حسی میگفت بذار ببینی اردلان چیکار میکنه...هیچی دیگه بعد از چند دقیقه اردلان اومد از تو مغاز بیرون و سوار ماشین شد...خیلی خون سرد ماشین و روشن کرد و از اونجا رفتیم انگار که نه  انگار کسی اشنایی رو دیدیم منم اصلا چیزی به روی خودم نیوردم مثل اردلان همه چی خوب بود اما موقغی که اردلان از در مغازه اومد بیرون ارغوانم همراش اومد بیرون و دنبال اردلان بود ولی اردلان اصلا توجه نکرد ولی دوس پسر ارغوان از ماشین خیلی عصبانی پیاده شد و رفت سمت ارغوان من دیگه نفهمیم چی شد چون از اونجا دیگه رفتیم...خلاصه یه حال گیری بود...

یگانه به گوشیم زنگ زد..

یگانه:الو نازی شما کجاین ما همه اومدن؟!

من:عزیزم ما نزدیک خونتونیم بیا اومدیم تو کوچه...بذار جای پارک اردلان پیدا کنه میایم...

یگانه:نیازی به جای پارک نیست بیاین تو پارکینگ خونه بیا من ریموتو میزنم...

من:باشه مرسی عزیزم...بای اومدیم..

...............................................................

من:اردلان یگانه گفت بریم تو پارکینگ خونه!!

اردلان: چقدر خوب امنیتش هم بیشتر...

من:بیا ریموتو زد برو تو...جای ماشین ارمین و میدونی نه؟؟

اردلان:اره نازی ما یه عمر با هم دوست بودیم انگار که نه انگار قبل از ازدواجش من هر روز توی این خونه تلپ بودم...

من:حالا تو خوبی این علیشمس خیلی باحاله بعد از ازدواجشم دست از سر ارمین برنمیداره!!

اردلان:هههههه!!

رفتیم توی پارکینگ پارک کردیم و از ماشین پیاده شدیم با اسانسور رفتیم طبقه اخر...در اسانسور رو که باز کردم یگانه در خونه رو قبل از زنگ زدن ما باز کرد...

یگانه:به به سلام ...عزیزای من...

من:سلام عجقم...

اردلان:سلام یگانه جون...

ارمین اومد دم در:به به چه پسری چه پسری!!سلا داداش...بفرمایید داخل...

اقا رفتیم داخل یک مشت ادم انجا بود همه یبچه ها بعد از سال ها دور هم جمع شده بودن همه بودن...خلاصه یه 1 ساعتی سلام و احوال پرسی طول کشید...

ارمین:دیگه نگم خونه ی خودتونه...

اردلان:نمیگفتی میدونستیم...

امیر:میگم اردلان یادش بخیر یه زمانی توی این خونه شتر با کاروانش گم میشد حالا نگا چه مرتبه...خدایی زن داشتنم چیز خوبیه!!نه؟؟

اردلان:اره...واسه جمع و جور کردن که دیگه عالین...

من و یگانه:بعله بعله..نفهمیدیم چی شد؟!

اردلان:هیچی بابا من حالا یه شکری خوردم..چرا جدی میگیرین...

ارمین:اخ داداش امیر زن نعمتیاااااااا...میگم شما ها هم دیگه وقتشه...

من:ارمین جام من خودم یه دختر خوب رو واسه امیر کنار گذاشتم...

امیر:نازی جرا کنار گذاشتی خوب اجی بیار وسط دیگه...

من:میگم همچین بدتم نمیاد هاااااان...

امیر:ای با اخه من به چه زبونی بگم زن میخوام...

اردلان:نازنین جان من چی برای من چیزی نداری؟!

من:چرا ندارم ...اتفاقا خوبشم دارم..فقط یه چک محکم دارم میخوای؟؟

اردلان:نه مرسی صرف شده!!میگم عصاب نداریااااا...

امیر رضا:بچه ها من حوصلم سر رفت یه بازی بکنیم؟!

من:چه بازی؟!

اردلان:بچه ها جرئت حقیقت بازی کنیم؟!

یگانه:فقط تو رو خدا سوالا و کارای ناموسی توش نباشه!!

امیر:ای بابا همه مزش به همونشه!!باشه اجی اگه میگی نه!!نه دیگه!!

من:اره فکر خوبیه..جمع موفقید؟!

جمع:بعله...



نوع مطلب : dastan 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Foot Pain
یکشنبه 1396/05/15 01:14 ق.ظ
Heya i'm for the first time here. I found this board and I find It truly useful & it helped me
out much. I hope to give something back and aid others like
you aided me.
http://monetdeluise.wordpress.com/
جمعه 1396/05/13 12:25 ب.ظ
There's certainly a lot to find out about this subject.
I love all the points you have made.
How can I increase my height after 18?
سه شنبه 1396/05/10 06:38 ق.ظ
I was recommended this blog by means of my cousin. I am now not positive whether this publish is
written through him as no one else recognize such distinct about my difficulty.

You're amazing! Thanks!
BHW
چهارشنبه 1396/01/23 10:50 ب.ظ
Good post however , I was wondering if you could write a litte more on this subject?
I'd be very grateful if you could elaborate a little bit more.
Kudos!
manicure
سه شنبه 1396/01/22 06:53 ق.ظ
First off I would like to say awesome blog! I had a quick question in which I'd like to ask
if you do not mind. I was interested to find out
how you center yourself and clear your thoughts prior
to writing. I've had a hard time clearing my thoughts in getting my thoughts out there.
I do enjoy writing however it just seems like the first 10 to 15 minutes tend to be wasted just trying to figure out how to begin. Any suggestions or tips?
Thank you!
manicure
دوشنبه 1396/01/21 11:11 ق.ظ
Great post. I was checking constantly this blog and I'm impressed!
Extremely useful information specially the last part :) I
care for such info a lot. I was looking for this particular
information for a long time. Thank you and good luck.
manicure
سه شنبه 1396/01/15 12:11 ق.ظ
Appreciate this post. Let me try it out.
سه شنبه 1394/04/2 11:00 ب.ظ
خیلی گهی با این داستانت
نگار
چهارشنبه 1392/12/14 10:05 ب.ظ
نازنین میشه اطلاعات بیشتر در مورد تتلو بزاری گلم
نگار
چهارشنبه 1392/12/14 10:04 ب.ظ
تتلوووووووووووووووووووووووووووعشقققققققققققققققققققققققققق نفسسسسسسسس نازنین جون ههههههههه
نگار
چهارشنبه 1392/12/14 10:02 ب.ظ
من عاشق تتلو ام اینو خودتم میدونی پس عکس جدی بزار
fatemeh
سه شنبه 1392/10/24 09:40 ق.ظ
آهان راستی این جمله ی آخرقسمت دوم یه مشکلی داشت.(جمع:بعله)غلطه.مثلا باید مینوشتی با موافقت جمع بازی شروع شد.اونکه شمانوشتی آدمو یاده گروه سرود میندازه که به فضای متصور شده برای این قسمت داستان جور درنمیاد.نکته ی دومم در مورده فضا سازیه داستانته.نه مثل بعضیا کشش بدی ،نه.ولی در مورد آدمای حاضر،ایجاد تصور اولیه برای خواننده از تیپ وقیافه شخصیتا ودکوراسیون فضا.مثلا تو خونه آرمینو یگانه خیلی خیلی خلاصه نوشتی بچه ها دورهم جمع بودن.ولی با اینکه تازه کاری واسه شروع کار،کاره خوبیه.من واسه اینکه خودم خیلی رمان میخونمو متن ادبی ام مینویسم یه چیزای کوچیکی حالیمه که به آبجی کوچیکمم یاد میدم.فدات،بوس
پاسخ nazanin farrokh : اجی مرسی از این که ایرادامو بهم میگی چون باعت میشه که کارای بهتری انجام بدم...بووووووووس..
عاشقتم...دیگه اینو میدونی!!!!!!
fatemeh
سه شنبه 1392/10/24 09:04 ق.ظ
حالا بقیه داستانو میزاری؟باباجونم بالا اومدم
پاسخ nazanin farrokh : اره عزیزم حتما همین امشب میذارم...
fatemeh
سه شنبه 1392/10/24 09:02 ق.ظ
fatemeh
سه شنبه 1392/10/24 09:00 ق.ظ
fatemeh
سه شنبه 1392/10/24 08:59 ق.ظ
fatemeh
سه شنبه 1392/10/24 08:57 ق.ظ
fatemeh
سه شنبه 1392/10/24 08:56 ق.ظ
fatemeh
سه شنبه 1392/10/24 08:54 ق.ظ
setareh gh
دوشنبه 1392/10/23 07:22 ب.ظ
عزیزم توروخدا داستانو زودتر بذار دارم میمیرم از کنجکاوی
پاسخ nazanin farrokh : باشه حتما
setareh gh
دوشنبه 1392/10/23 07:17 ب.ظ
setareh gh
دوشنبه 1392/10/23 07:16 ب.ظ
setareh gh
دوشنبه 1392/10/23 07:15 ب.ظ
setareh gh
دوشنبه 1392/10/23 07:15 ب.ظ
setareh gh
دوشنبه 1392/10/23 07:14 ب.ظ
من داستان میخوام
پاسخ nazanin farrokh : چشم روی چشم
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/10/23 10:38 ق.ظ
بدو داستان می خوام نظراتو
رسوندم به 150
داستانم می خوااااااام
اگه نذاری گریه میکنم

بعد آرمینم روی گریه های من خیلی حساسه
آرمین می ندازم تو جون تو اردلان
دیگه خو دانی
پاسخ nazanin farrokh : باشه عزیزم داستان میذارم مگه میشه نذارم...
فقط تو رو خدا به ارمین نگو که من بیچاره میشم..
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/10/23 10:36 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/10/23 10:36 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/10/23 10:36 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/10/23 10:36 ق.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30