تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت18..

داستان قسمت18..

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:چهارشنبه 1392/09/27-09:28 ب.ظ

وااااای سلاااام...
بچه ها نمیدونید چقدر دلم واستون تنگ شده بود..
یه عذرخواهی...بچه ها من لب تاپم داغون شده بود...درست کردنش خیلی طول کشد...
شرمنده...ولی قول سعی میکنم داستان رو زود زود اپ کنم...اخه امتحاناتمم نزدیکه..
.
خب حالا برید بخونید...

بابای عجقای من...
.
.
.
ادامه مطلب

بازم جوابی نداد...

من:اردلان چی شده؟؟

اردلان:عزیزم هیچ کس!!!

من:مگه میشه هیچ کی باشه؟!

خودم رفتم که ببینم کی دم در که از قرار معلوم ارغوان خانوم بودن...

من:هیچ کیه نه؟؟؟

اردلان:نازنین من....

من:اردلان هیچی نگو....

بدو رفتم توی اتاق که اردلان پشت سرم اومد توی اتاق که با هام حرف بزنه...که من..........

وقتی چشامو باز کردم دیدم اردلان بالا سرم تو یه اتاق سفید هست...

اردلان:نازنین نازنین...بیدار شدی؟!

من:اردلان من کجام؟!

اردلان:توی بیمارستان....

من:چرا ؟!

اردلان:یه دفعه غش کردی!!

من:اردلان

اردلان:جانم؟!

من:من میخوام برم خونه....

اردلان:باشه بذار با دکترت صحبت کنم...

من:باشه...

اردلان رفت تا با دکتر حرف بزنه...دم در داشت با دکتر حرف میزد که دیدم اخماش رفت تو هم از حرفاشون چیزی نفهمیدم...

اردلان اومد تو اتاق: نازنین دکتر میگه باید یکم بیشتر بمونی واسه یه سری از ازمایشات...

من: اردلان همش همینه...تو مطمئنی؟؟

اردلان:اره عزیزم...

نمیدونم راست میگفت یا دروغ چون یه جوری بود حرف زدنش..انگار یه اتفاق دیگه ای هم افتاده بود که نمیگفت...

تاصبح روز بعد تو بیمارستان بودم اردلانم کنارم بود...بالاخره دکتر اومد برای ازمایش گرفتن از من...ازمایشا رو که دادیم مرخص شدم...با اردلان رفتیم خونه ولی من هنوز بابت دیروز از دستش دلخور بودم...به محض رسیدن رفتم تو اتاقم درمم بستم...تو اتاق بودم که ایینه زنگ زد...

من:الو سلام...خوبی اجی؟!

ایینه:اره عجقم...تو چطوری؟!

من:منم خوبم!!کاری داشتی؟!

ایینه:نه همین طوری واسه احوال پرسی زنگیدم...نازی اتفاقی افتاده چرا پکری؟!

من:اره بابا دیروز با اردلان دعوام شد...هنوز باهاش قهرم...

ایینه:واااااااااااااااااای خدا دوباره دعوای نازنین و اردلان شروع شد...خدا خودش رحم کنه...حالا سر چی؟!

من:دیروز ارغوان اومد...

ایینه:خوب؟!

من:خوب همین دیگه...

ایینه:نازی میگم میخوای اعدامش کنی...اخه بنده ی خدا به اردلان بدبخت چه ربطی داره...نازی همین الان برو پیشش تمومش کن...همین الان شنیدی...

من:اخه...

ایینه:اخه ماخه نداریم...فهمیدی همین الان...بدو دختر خوب...رفتیاااااااااااااااااا

من:باشه بابا...ایینه میگم تو هم گیر میدی هااااااااا...

ایینه:باشه گلم کاری باری؟؟

من:فدای اجی...

ایینه:بابای

من:بابای

گوشی که قطع شد اردلان یه دفعه اومد تو اتاق...بدون هیچ حرفی رو تخت خوابید...یه حسی بهم دست...حسی که نکنه با این کارا از دستش بدم...تو این جور موقع هاست که میفهمم تازه چقدر دوستش دارم...چقدر بهش وابستم...پس خواستم دل جویی کنم...

من:اردلان بیداری؟؟

اردلان:هیییییییییییم...

من:اردلان قهری؟؟

اردلان با صدای خواب الودگی:نه...برات مهم شده؟؟

من:اردی جونم!!!نباشه ناناحت من دق میکنمااااا...

اردلان:روشو به من کرد و گفت:نه ازت ناراحت نیستم ولی اخه...

من:باشه خوب قبول من یه کم تند رفتم...

اردلان:فقط یه کم؟؟؟مطمئنی؟؟؟

من:خب حالاااااا...باشه اصلا خیلی...خوب شد؟!

اردلان:واسه همینه که خرابتم...

من:اشتی؟

اردلان:اشتی!!!

تصمیم گرفتیم واسه اون روز عصر با هم بریم پارک ارم...و اردلان ازم قول گرفت که من باید حتما سوار ترن هوایی بشم..منم که ترسو اصلا یه چیزی بود...با این کار منو میخواست تنبیه کنه...

حدودا ساعتای 4 بود که حاضر شدیم که بیریم ارم...توی ماشین تو راه...داشتیم اهنگ "میخوام دنبالت بگردم" و بلند واسه هم میخوندیم...خیلی عالی بود تا این که رسیدیم اونجا...وارد پارک که شدیم...از همون اول دوباره بحث ترن رو کشید وسط منم که میخواستم از زیرش در برم هیچ جوری نشد...خلاصه اولین چیزیم که من و سوار کرد دقیقا ترن بود...در کمال بی انصافی...

کل مدت ترن تو بقل اردلان بودم..اینقدر جییییییییغ زدم که صدام گرفت...بعد از پیاده شدن سرم چرخو فلک میرفت...

اردلان:بشر از جنگ که بر نگشتی...حالا خوبه یه ترن سوار شدی!!

من:وااای اردلان خدا نگم چیکارت کنه؟؟دارم میمیرم...

اردلان:عادت میکنی حالا...نازی تو گشنت نیست...بریم یه چیزی بخوریم...

من:برادر بذار برسیم بعدش...دوباره خوردنای تو شروع شد...

همین جور که داشتم باهاش حرف میزدم دیدم اصلا توجه نمیکنه و به یه جا خبره شده...

من:اردلان خوبی من دارم حرف میزنماااا؟؟

اردلان:اون پسره برات اشنا نیست؟؟

من:کدوم پیره؟!

من یکم دقت کردم دیدم امیر با چندتا از دوستاش هستن...

من:اردلان امیر نیست؟!اونم اقا قاسم نیست؟!

اردلان:اره...چرا!!نازی اصلا به روی خودت نیار بیخیال...

من با یه نگاه عاقلا در صفیر بهش گفتم: یعنی چی این حرفا؟!

اردلان: اخه من با امیر...

من:من میدونم تو با قهری ولی دلیلی نمیبینم این دعوای مزخرف ادامه پیدا کنه...اتفاقا خوب شد همین حالااااا میرو جلو واسه اشتی...وگر نه....

اردلان:نازی نازی!!اون ایینه نی؟!

من:وایسا ببینم؟؟!اره خودشه!!



نوع مطلب : dastan 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
http://curtischurchill.wordpress.com
پنجشنبه 1396/02/28 11:38 ق.ظ
Hi, yeah this article is genuinely pleasant and I have learned lot of things from it on the topic of blogging.
thanks.
manicure
سه شنبه 1396/01/22 03:07 ب.ظ
What a information of un-ambiguity and preserveness of valuable experience about
unpredicted feelings.
manicure
سه شنبه 1396/01/22 05:46 ق.ظ
I have to thank you for the efforts you've put in penning this blog.
I really hope to see the same high-grade blog posts from you later on as well.
In fact, your creative writing abilities has inspired me
to get my own, personal blog now ;)
سه شنبه 1394/09/24 06:24 ب.ظ
میگم اگه چند سالی از وبت بگزره دیگه بهش سر نمیزنی؟؟؟؟؟؟
مهرناز
جمعه 1393/11/10 10:47 ب.ظ
نامرد ایینه به نازی نگفته و با امیر دوست شده؟؟؟
ghazale
جمعه 1392/10/20 07:39 ب.ظ
rjgham lıkeeeeeeeeeeee
پاسخ nazanin farrokh :
یکشنبه 1392/10/1 10:19 ب.ظ
mer30 ke javabamo nmidi dige ham be in veb nemmiam
taze bahatam ghahram dige am behet nmigham iji
پاسخ nazanin farrokh :
یکشنبه 1392/10/1 10:18 ب.ظ
mer30 ke javabamo nemidi be in veb nemmiam
taze bahatam ghahram dige am behet nmigham iji
پاسخ nazanin farrokh :
یکشنبه 1392/10/1 10:06 ب.ظ
mer30 ke javabamo nige be in veb nemmiam
taze bahatam ghahram dige am behet nmigham iji
پاسخ nazanin farrokh : aji joooon bebakhshid taze emroz didam...hala ghahr nakon dige
darya
یکشنبه 1392/10/1 03:33 ب.ظ
aji daset dard nakone dastan gozashti vali age mishe yekam zodtar beza mamnon misham
پاسخ nazanin farrokh : اجی باشه از این به بعد سعی میکنم زود زود اپ کنم....شرمنده...
مینو
شنبه 1392/09/30 11:45 ب.ظ
یلدااااااا مفالک
پاسخ nazanin farrokh : مرسی جیگرم...
yegane
جمعه 1392/09/29 09:30 ب.ظ
azi chera in ghad dir gho zashti halam ke gozo shti che ra in ghad kam asan man yeki ghah ram moradam ta dastano be zari haro pa lab tab bodam
پاسخ nazanin farrokh : aji be khooooooda sharmande lab tapam kharab booob...
جمعه 1392/09/29 07:39 ب.ظ
چه عجب بالاخره داستان و گذاشتی
پاسخ nazanin farrokh : دیگه ببخشید دیر شد...
جمعه 1392/09/29 01:57 ب.ظ
عاللللللللللللللللللییییییی
پاسخ nazanin farrokh :
جمعه 1392/09/29 01:55 ب.ظ
مر30
پاسخ nazanin farrokh :
مینو
جمعه 1392/09/29 11:05 ق.ظ
ووووویییییییییییی عالیییییییییییی بود مثل همیشه
پاسخ nazanin farrokh : مرسی عزیزم..
arghavan
چهارشنبه 1392/09/27 10:49 ب.ظ
ghashaaaaang booooooood golam
faghat 1 soal naghshe man in vasat chie daghighan ?
پاسخ nazanin farrokh : حالا بعدا میفهمی!!مرسی!!
×مهسا×
چهارشنبه 1392/09/27 10:24 ب.ظ
azizam dastan basi aliiiii booood <3
پاسخ nazanin farrokh : عزیزم تو هم بسی عالی هستی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر