تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت16..

داستان قسمت16..

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:جمعه 1392/07/19-10:10 ب.ظ

سلام...
اقا کوتاه و مختصر بگم..
.
داستان..
.
نظرا300 تا..
.
خوش باشید با داستان..
.

اروم با تعلل رفتم سمت در...نمیدونم ولی اصلا حس خوبی نداشتم...در رو اروم باز کردم...و از جایی که حدس میزدم اردلان بود...بدون هیچ حرفی سعی کردم در رو ببندم اما با پاش جلوی در رو گرفت...تقلایی نکردم...در رو محکم باز کرد... میخواستم بهش بگم حیون ولی نگفتم...هیچ کس هیچ حرفی نزد...فقط خیلی ریلکس و خیلی باوقار امد روی مبل نشست و پای چپش رو روی پای راستش انداخت و با یه نگاه مغرور به من نگاه کرد...

من:کارتون؟؟

اردلان:................................

من:هی کاری داری؟؟

اردلان باز بهم نگاه کرد...

من:از نگات نمیترسم!!!نمیخوای بری؟؟

اردلان:...............................

من:وااااااااااای اردلان یه چیزی بگو؟!؟اه...گیر چه دیونه ای افتادیمااااااااااااااا...

اردلان:میای با هم یه فیلم ببینیم؟؟

من:چی؟؟(اتفاقا اون لحظه خیلی دلم میخواست با یکی فیلم ببینم)

اردلان:فیلم...فیلم...تا حالا نشنیدی؟؟

من:اومدی اینجا بگی میخوای فیلم ببینم یا نه؟؟؟سرت به جایی نخورده؟؟

اردلان: نه اومدم اینجا بگم میخوای با من فیلم ببینی؟؟

من:نه!!حالا جوابت رو گرفتی؟!راه باز جاده دراز!!خوش گذشت...

اردلان:درام..ترسناک..عاشقانه..کمدی..انمیشن؟؟کدوم؟؟

من:اردلان کری؟؟میگم نمیخوام فیلم ببینم...دِ پاشو برو دیگه...اه...

اردلان:باشه من انتخاب میکنم...مممممممممممممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟چی ببینیم...

من:اردلان مستی؟؟

اردلان:اهاااان بیا بخندیدم...کمدی ببینیم...

من:خدایا به من رحم کنه...(دیگه دادم در اومد)...ادلاااااااااااااااااااااااااان پاشو میخوام تنها باشم...

یه سکوتی تمام خونه رو فرا گرفت...یه دفعه اردلان پاشد اومدم سمتم محکم بغلم کرد...جوری بغلم کرده بود که اصلا نمیتونستم از توی بغلش بیام بیرون...

من:اردلان....

اردلان:هیسسسسسسسسسسس...اروم تو رو خدا فقط 5 دقیقه تو بغلم همین طور باش...

بعد از چند دقیقه ولم کرد...چشماش قرمز بود...گونه هاش خیس بود...بغض کرده بود...اومدم اشک روی گونشو پاک کنم که دستم و گرفت و بوسید...دیگه زد زیر گریه با هق هق گفت: نازنین خیلی دوست دارم خیلی...تو رو خدا دیگه این دوری رو تمومش کن...دارم از نبودت دق میکنم...

من:اردلانم اروم باش عزیزم تو رو خدا...باشه تو گریه نکن...اروم باش...باشه...

اشکاشو پاک کردم بغلش کردم...نشوندمش روی مبل...مثل این بچه های دو ساله شده بود...اروم موهاشو نوازش کردم...اینقدر محو تماشاش بودم که اصلا نفهمیدم کی خوابش برد روی پام...ماشالا مثل خرس خوابید تا صبح منم دیگه خوابم برد...

صبح که چشمامو باز کردم دیدم روی تختمم...پاشدم اروم روی تختم نشستم...تا یکم حالم جا اومد...رفتم دستشویی یه ابی به دست و صورتم زدم...رفتم سمت اشپزخونه توی اشپزخونه روی میز یه صبخونه ی مفصل اماده بود...یه دفعه یکی از پشت چشمامو گرفت...خوب کاملا معلوم بود که اردلانه...با خند و خیلی اروم دستاشو اوردم پایین...

من:صبح بخیر عزیزم..

اردلان:صبح بخیر..عجقم...

سزش و گذاشت روی شونم کثل بچه گربه خودش رو برام لوس کرد..

اردلان:دوسم داری؟؟

من:اره...

اردلان:چقدر؟؟

من:به اندازه ی کل دنیا..

اردلان:فقط همین...چه نامردی هستی؟!

من:باشه خوب اینقدر دوست دارم که اصلا نمیشه براش مقدار و اندازه گذاشت...

اردلان:افرین حالا خوب شد...صبحونه بخوریم؟؟

من:اره بخوریم من خیلی گشنمه...

رفتم سمت میز اردلان برام صندلی رو کشید عقب بعد من نشستم و اون صندلی رو داد جلو خودشم بعد از من نشست رو به روم...صبحونه رو خوردیم...بعد با هم رفتیم توی حال روی مبل نشستیم...

خیلی حس خوبی بود دوباره با اردلان، دوباره با اون بودن، دوباره با عشق زندگی کردن...واقعا خودم هم فک نمی کردم اینقدر زود همه چی خوب بشه...کنار اردلان بودن برام مثل یه رویا بود انگار توی شیرین ترین روزهای زندگیت برای همیشه زندونی بشی...اردلان برام مثل یه دنیای پر از عشق بود با اون همیشه یه لبخند بدون دلیل روی صورتت با عشقی مثل عشق خدا به بندش نقش میبست...واقعا عالی بود...همین جور که توی این فکرا بودم اینقدر محش بودم که زنگ خوردن تلفنمم هم متوجه نشدم...با صدای اردلان یه دفعه به خودم اومدم...

اردلان:نازنین...نازنینم...

من:هان...بعله بعله..چی شده؟؟

اردلان:عزیزم تلفنت داره خودش رو میکشه...

من:جدی؟؟ باشه...الان رفتم جواب بدم..

تلفن و برداشتم...

من:الو....

امیر:سلام...خوبی؟؟

من:سلام عزیزم خوبی داداشی؟؟

امیر:نازنین از اردلان خبری داری؟؟اخه از دیشب تا حالا هر چی زنگ میزنم گوشیش خاموشه..نگرانشم!!

من:امیراردلان پیش منه..شارژ گوشیش دیشب تموم شد...دیگه یادش رفت خبر بده...ببخشید...

امیر:جدی الان با همین...یعنی دیشب با هم بودین...مبارک باشه...

من:نه امیر چقدر تند میری...نه بابا دیشب اینقدر من و اون گریه کردیم که دیگه خوابمون برد...

امیر:حالا این همه کار...گریه کردن لازم بود؟؟خوب حالا کی میاین من دق کردم از تنهایی؟!اه...بیاین دیگه...

من:باشه غرغرو...از ارمین و یگانه چه خبر؟؟

امیر:اونا الان سرگرما ما رو یادشون نمیاد...اینجور معلومه دیگه ما باید دنبال یکی برای خودمون باشیم...

من:حتما...اتفاقا دیگه وقت دواد شدنته!!

امیر:باشه...کاری نداری؟؟بابای

من:بای

تلفن و قطع کردم...

اردلان با خنده:امیر بود...حوصلش سر رفته بود؟؟

من:اره...بریم پیشش؟؟

اردلان:مگه چاره ای دیگه ای هم هست؟!

من:پس پاشو...

حاضر شدیم با ماشین اردلان رفتیم خونه ی امیر...اونجا که رسیدیم...دم در ماشین سعید رو دیدیم...البته من نمیشناختم اردلان بهم گفت...

من:امیر که تنها نیس؟؟پس چرا گفت ما بیایم؟؟

اردلان:نمیدونم!!حالا بیا بریم..بالا...

دم در خونه تق تق...امیر درو باز کرد...

امیر:سلام چه عجب؟!

اردلان:سلام...

من:سلام داداشی...

اردلان:تو که تنها نیستی پس جرا اینقدر بهونه میگیری؟؟

امیر:نه من تنهام...خوبی اردلان؟؟

اردلان:اخه ماشین سعید دم در بود...گفتم شاید پیش توئه!!

امیر:مطمئنی ماشین سعید بود؟؟

اردلان:اره دیگه مگه چند نفر اینجا لامبرگینی زرد دارن؟؟

امیر:حالا شاید...اون باشه...شاید توی این ساختمون دوستی داشته باشه...

اردلان: اره...شاید...

من:بچه ها میگم اگه دوس دارید بری توی خونه...

اردلان:اره راست میگی...بریم تو...

امیر:بفرمایید...

من:چه عجب...

وقتی رفتیم توی خونه یکی رو دیدم که خیلی تعجب کردم...



نوع مطلب : dastan 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
groovyprosperit7.soup.io
چهارشنبه 1396/04/28 11:37 ق.ظ
I have fun with, lead to I discovered exactly what I was having a look for.
You've ended my 4 day lengthy hunt! God Bless you man. Have a
great day. Bye
manicure
یکشنبه 1396/02/17 05:27 ب.ظ
Keep on writing, great job!
manicure
چهارشنبه 1396/01/23 03:03 ق.ظ
wonderful issues altogether, you just gained a brand new reader.
What could you suggest in regards to your put up that you just made a few days
in the past? Any certain?
BHW
چهارشنبه 1396/01/23 02:54 ق.ظ
magnificent issues altogether, you simply received a brand new reader.

What may you recommend in regards to your submit
that you made a few days ago? Any sure?
مهرناز
جمعه 1393/11/10 10:37 ب.ظ
نکنه پیمانه!!!
نگار
پنجشنبه 1392/12/15 11:15 ق.ظ
داداش از ماجرات خبر دارم که بابا دختره دخترشو بهت نداده تازه بابا دختره دلشم بخواد تو به این ماهی
نگار
پنجشنبه 1392/12/15 11:13 ق.ظ
خیلی خوشحال شدم دیدمبه تفاهم نرسیدید داداشی چون فقط تو مال منی امیر جون
نفس
چهارشنبه 1392/11/2 07:33 ب.ظ
سلام منم می خوام تو داستان باشم.....البته اگه اشکالی نداره میخوام دوس دختر امیر باشم.....
پاسخ nazanin farrokh : عزیز دلم امیر سرش دعواست من موندم اخر بدمش به تینا یا ایینه...تو رو خدا یه نفر دیگه رو انتخاب کن...
×مهسا×
پنجشنبه 1392/07/25 07:55 ب.ظ
upam
پاسخ nazanin farrokh : اومدم
مینو
پنجشنبه 1392/07/25 11:33 ق.ظ
پاسخ nazanin farrokh : چراااااااااااااااااااا؟؟
فاطی
پنجشنبه 1392/07/25 07:27 ق.ظ
عزیزم رنگ پس زمینه ات تیره اس،داستانت رو هم با رنگ تیره مینویسی خب نمیشه خوند.میشه رنگ نوشته ات رو عوض کنی؟
پاسخ nazanin farrokh : باشه ببخشید...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 05:21 ب.ظ
upam
پاسخ nazanin farrokh : اومدم عزیزم...مرسی...خبر دادی...
مینو
سه شنبه 1392/07/23 04:35 ب.ظ
شد 304 تا داستان بذار دیگه........
پاسخ nazanin farrokh : باشه میذارم...بصبرید یکم...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:04 ب.ظ
تمومید امشب داکستان بذار
نظراتم از بالا تر نبر سخته دیه
پاسخ nazanin farrokh : باشه اجی مرسی...میذارم...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/23 04:03 ب.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30