تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت14..

داستان قسمت14..

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:دوشنبه 1392/07/8-12:38 ق.ظ

سلاااام...
خوب چون نظرا رفت بالا...اپ زود زود انجام میشه...
داااااستان رو گذاشتم...فقط ببخشید اگه یکم کمه...دفعه ی بد جبران میکنم ایشالله...
نظرا هم لطفا 200 باشه...مرسی گلای
من...
.
.
خوب برید دیگه...

یه جوری حرف میزد که من اصلا متوجه نمیشدم ...ولی هر جی تود امیر هم ازش خبر داشت...چون امیر چسبیده بود به گوشی...ارمین بعد از 1 ساعت حرف زدن...گوشی رو داد به امیر...امیر هم 1ساعتی حرفید...

من:ارمین کی بود؟؟

ارمین:هااااااان...هیچ کی....

احساس کردم داره میپیچونه...

یگانه:ارمین کی بود؟؟؟هاااااان بگو؟؟

ارمین:اه بابا هیچ کی...شماها هم گیرد...هااااان!!!

یگانه:باشه ارمین خان...من برای شما دارم...

من:حالا یگانه ببینم میتونم دعوا راه بندازی؟؟؟هر کی بود به خودشون مربوط بوده!!!ولش کن...

امیر هم خدا خواست حرفیدنش تمومید....نمیدونم ولی یه حسی میگفت که میتونه اردلان باشه...که ارمین اینقدر پنحونش میکنه...نمیدونم...

امیر:خوب خانوما شما امشب دست به سیاه و سفید نزنید که منو ارمین میخوایم شام درست کنیم!!!

من:نه امیر جان...من هنوز از جونم سیر نشدم...تازه حالا دم عروسی یه ماری دست خودتون میدید...شما بشینید بالا غیرتا...

امیر:خوب حالا که اینقدر اصرار میکنی چاره ای نیست دیگه...باشه...وگرنه میدونی منو ارمین اصلا مشکلی نداریم...

یگانه:اره جان عمه ات...ههههههههههههه!!!!

من:یگانه بجنب خواهر صب شد....

ارمین:فقط خوش مزه باشه من گوشنمه....اگه بد باشه وااای به حالتون...تا صب باید بیدار باشید...

امیر:نه ارمین اگه بد بود خودشون رو میخوریم...

ارمین:اخه اینا پوست استخوانن...تازه اصلا خوش مزه نیستن که...هههههههههههه!!!

امیر:حق باتو...ههههههه!!

یگانه یه چاقویه قسابی برداشت رفت بالا یر ارمین:چی گفتی تو؟؟؟

ارمین:هیچی من شکر خوردم تو رو خدا اروم باش...

یگانه:اهاااان....با تو هم هستن اقا امیر....

امیر:باشه بابا...میگم ارمین تو با این ازدواج کنی بیچاره ای...خدا به دادت برسه....هههههههههه!!!!!!!

من:چی امیر؟؟؟

امیر:هیچی بابا...باشه...اه...ههههههه!!

خوب بالاخره اخر هفته شد و جشن نامزدی بود...اکثر ادم های جشن و میشناختم جز چندتا...نمیدونم چرا ولی یه پسر بدجوری روی من کلیک بود...امیر و ارمین هم همش هواسشون به من بود که اصلا نزدیکم نشه...خلاصه با صد تا دردسر اخر به زور شمارشو بهم داد...ولی امیر و ارمین و یگانه چیزی نفهمیدن...منم اصلا برام مهم نبود نه قبول کردم نه رد کردم...خیلی بی تفاوت...دیگه نامزدی هم با خوبی و خوشی نمومید حالا تازه گاومون زایده بود واسه عروسی...چند ماهی گذشت دیگه 1 ماه به عروسی نمونده بود...منم دیگه افتاده بودم توی امتحانات خرداد دانشگاه...و تمام زحمتا روی دست امیر...توی اون یک ماه اصلا نت نمیرفتم...اصلا فیسبوک نمیرفتم...اصلا...حتی دیگه توی پیج اردلان هم نمیرفتم...خلاصه از دینا عقب بودم...با هزار بد بختی امتحانات رو پاس کردیم...و ازاد برای کارای عروسی بودم...فقط هفته به عروسی مونده بود و ارمین ویگانه هم ذوق زده...لیست مهمونا سر به فلک میکشید...من تمام مودت پیش یکانه بودم...

یگانه:واااااااای نازی باورم نمیشه من دارم به عشقم میرسم...واااااااای خدا جون...اجی ایشالله عروسیت جبران کنیم...

من:عزیزم..ایشالله...

یگانه:اجی به نظرت منو ارمین به هم میایم؟؟؟

من:واااااااااااااا یگانه این چه حرفیه میزنی اخه...معلومه که به هم میاین...اره خیلی هم عالی...

یگانه:وااای اجی وقت ارایشگاه هم گرفتم...لباسمم حاضره...تالار هم درسته...مهمونا هم خوبه...همه چی اوکی؟؟نه؟؟

من:اره..نگران نباش...

2..3 روزی گذشت...شب قبل از عروسی...

من خونه ی یگانه بودم و امیر خونه ی ارمین...دو تا دو تا با هم بودیم...یگانه کم مونده بود از خوش حالی پس بیوفته...خیلی نگران بود...تصمیم گرفت به خونه ی ارمین زنگ بزنه...

بوق.............بوق.............بوق.............

یگانه:نازی ارمین برنمیداره...چی شده یعنی؟؟؟نکنه اتفاقی افتاده باشه؟؟

من:نه اجی چه اتفاقی...اخه؟؟حالا شاید دم دستش نبود گوشی...1 ساعت دیگه زنگ بزن دوباره...

1 ساعت گذشت...

یگانه دوباره زنگید...

بوق........................بوق........................بوق........................بوق....

یگانه:نازی ارمین بر نمیداره....وااااااااااااااااااای بد بخت شدیم...نازی یالا پاشو بریم پیششون...پاشو...من دلم طاقت نداره..

خلاصه به اصرار یگانه رفتیم دم در خونه ی ارمین اینا...هی در زدیم کسی بر نداشت...کمی وایسادیم...که یه دفعه ارمینو امیر از در اسانسور اومدن بیرون که امیر یه دفعه برگشت توی اسانسور و رفت یه طبقه ی دیگه یعنی به سرعت باد این کار ور انجام داد طوزی که من نتونستم توی اسانسور رو درست ببینم...ولی ارمین موند...

ارمین:سلام....شما اینجا چیکار میکنید؟؟چرا خبر ندادید؟؟

نمیدونم چرا ولی خیلی حول شده بود...

یگانه:اخ ارمین مردمو زنده شدم...اخه چرا گوشیت رو حواب نمیدی؟؟

ارمین:ببخشید عزیزم...حالا برو خونه...پوستت باید برای فردا خوب باشه...هاااان...

یگانه:باشه عزیزم...شب بخیر...ما میریم...

من:خداحافظ ارمین..

ارمین:باااااای...

یگانه اصلا به کار امیر توجه نکرد...ارمینم انگار میخواست ما رو بپیچونه..نمیدونم حسم میگفت دارن یه چیز رو از ما پنهون میکنن...

من:یگانه...به نظرت رفتار ارمین...عجیب نبود؟؟

یگانه:الهی دورش بگردم بچم همیشه عجوبس...

من:یگانه دارم جدی میگم...راستی اونی که توی اسانسور بود کی بود؟؟اصلا اینا این موقع بیرون چیکار میکنن؟؟کمی مشکوکه هاااان....

یگانه:گفته بود میره فرود....(یگانه یه سوتی داد که من نباید میفهمیدم)

من:چی ؟؟فرودگاه واسه چی؟؟یگانه چیزی میدونی بگو خب!؟

یگانه:نه بابا..هیچی بگذریم....

فردا...شد...



نوع مطلب : dastan 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
BHW
دوشنبه 1396/01/28 07:59 ق.ظ
What's Happening i'm new to this, I stumbled upon this I've discovered It absolutely useful and it has
aided me out loads. I'm hoping to contribute & assist different users like its
helped me. Great job.
BHW
یکشنبه 1396/01/20 07:57 ب.ظ
I all the time used to study post in news papers but now as I am
a user of net therefore from now I am using net for articles,
thanks to web.
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
پنجشنبه 1392/07/11 12:45 ب.ظ
داستان نمی ذاری دیهههههه
پاسخ nazanin farrokh : چرا عزیزم...ببخشید...تو فقط گریه نکن...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
پنجشنبه 1392/07/11 12:45 ب.ظ
نازنین من دیه واااااااااااقعا
قهرم وااااااااااااااااقعااااااا میگم
پاسخ nazanin farrokh : اجی الان گذاشتم...ببخشید...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
پنجشنبه 1392/07/11 12:14 ب.ظ
بدو داستان بذار
پاسخ nazanin farrokh : باشه عزیزم الان میذارم...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
پنجشنبه 1392/07/11 02:17 ق.ظ
اپم
پاسخ nazanin farrokh : اووومدم عزیزم...
ارغوان
چهارشنبه 1392/07/10 04:27 ب.ظ
عالی مثله همیشه
پاسخ nazanin farrokh : مرسی گلم...بوووووووووووووووووس...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/9 07:44 ب.ظ
من قهرم دیهههههههه
دیههههههههههه هم نظر زیاد نخوااااااهم کرد
پاسخ nazanin farrokh : اجی تو رو خدا بخدا دست من نبود...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/9 07:37 ب.ظ
آآآآآقاااااااااااااااا
من این همه نظر گذاشتیتم
بعد داستان نذاشتی
اِ
پاسخ nazanin farrokh : اجی شرمنده...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/9 07:35 ب.ظ
من داستاااااااااااان می خوام
پاسخ nazanin farrokh : اجی ببخشید اپ تاپم هنگیده بود...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
سه شنبه 1392/07/9 04:57 ب.ظ
آقا سعید ب شما هیییییییییییچ
ربطی نداره این وب چ قققققققدر
طرفدار خووووووووووووووو
مردم بیکارن
پاسخ nazanin farrokh : واااااااااااااااای اجی به قول امیر چقدر غورباغه ها زیاد شدن هااااااااااااا...
مینو
سه شنبه 1392/07/9 03:30 ب.ظ
اتفاقا داستان عالییییییییییییییی ی ............
پاسخ nazanin farrokh : مرسی گلم...بووووووووووووس...
مینو
سه شنبه 1392/07/9 03:29 ب.ظ
پاسخ nazanin farrokh :
سعیدنجفی
سه شنبه 1392/07/9 03:28 ب.ظ

چی فکرکردید آخه احمقا.حداقل اسمتون رو عوض کنید .60تا کامنت رو یه نفرگذاشته.....ینی مثلا خییییییلی این وبلاگ وداستان چرتش هوادار داره
پاسخ nazanin farrokh : اقای محترم من برای اپ داستان بعضی از اوقات فقط به یه نفر خبر میدم....در ضمن به شما هم هیچ ربطی نداره چه جوری نظر میدن...وااااااااااااای اخه ادم چقدر فضول...
سعیدنجفی
سه شنبه 1392/07/9 03:27 ب.ظ
من کشته ی این هوادارای داستانم..دوسه نفرفرت وفرت کامنت گذاتن؛ینی مثلا این وبلاگ خییییییلی هوادارداره
پاسخ nazanin farrokh : از چیزی خبر نداری شر نگووووووووووووووووو
مینو
سه شنبه 1392/07/9 03:23 ب.ظ
مرسیییییییییییییییییی..............عالییییییییییییییییییی بود مثل همیشه...................
پاسخ nazanin farrokh : عزیزم خوااااااااهش...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/07/8 09:54 ب.ظ
به به چ نظراتی زیااااااااااد
کردم هااااااااااااااااا
فردا ک از مدرسه میام دوست دارم
ببینم نوشتی با داستان اپم خوووو
بوس بای
پاسخ nazanin farrokh : باشه اجی اگه تونستم...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/07/8 09:48 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/07/8 09:48 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/07/8 09:47 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/07/8 09:47 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/07/8 09:46 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/07/8 09:46 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/07/8 09:46 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/07/8 09:45 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/07/8 09:45 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/07/8 09:45 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/07/8 09:45 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/07/8 09:45 ب.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/07/8 09:45 ب.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30