تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت 12..

داستان قسمت 12..

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:جمعه 1392/06/29-02:59 ب.ظ

سلاااام سلاااام...
توی این مدت خبرای بد واقعا خیلی خیلی زیاد بود..
.و واقعا شهریور بدی بود...
و البته عذرخواهی میکنم از بعضی از دوستان به خاطر این که داستان امروز فردا میشد..
.
و خوب الان دیگه گذاشتم..
.
اهاااان...راستی بچه ها تو رو خدا..
.جان امیر...جان اردلان...نظرا این قسمت به 200 تا برسه که تا 200 تا نشه از داستان خبری نی...
.
میدونید که دیگه چقدر عاشقتونم...

.
خوب دیگه برید تو داستان...

برگشتم..ارغوان و دیدم..فهمیدم اردلان و ارغوان دوباره باهم هستن خیلی دلم شکست...اصلا باورم نمیشد...

ارغوان:سلام...خوبی؟؟میتونیم با هم حرف بزنیم...

من:اره...مگه چی شده؟؟

ارغوان:میشه بشینی تو ماشینم...

من:باشه...البته منظورت ماشین اردلانه...نه؟؟

ارغوان: نه؟؟ماشین خودمه...اتفاقا میخواستم درباره ی این مسئله باهات حرف بزنم...بشین...

نشستم توی ماشین..اردغوان شروع کرد به حرف زدن...

ارغوان:ببین نازنین منو اردلان از اون موقع که تو وارد زندگیش شدی بهم زدیم...

من حرفشو قطع کردمو گفتم:من اردلان رو بهت دادم که...حالا دیگه از جونم چی میخوای؟؟

ارغوان:اره راست میگی اردلانو ولش کردی...اما قلبشو نه!!اون هنو به یاد تو...منم میخوام باهات رو راست باشم...این ماشینی رو که میبینی دوست پسر جدیدم برام خریده باهم خوبیم...نه اردلان منو میخواد و نه من اونو دیگه...ولی به خاطر اون روزایی که با اردلان داشتم باید بهت میگفتم که اردلان اصلا حالش خوب نیس...با امیر قهر کرده...تصمیم داره از ایران بره...میخواد بره امریکا...فک کنم تنها کسی که میتونه جلوشو بگیره تو باشی...خیلی قاطی...

من:ارغوان قاطی چی؟؟؟

ارغوان:قاطی..قاطی..مواد و مشروب شده...اصلا حالش خوب نی...تا حالا 3 بار رگشو زده...امیدوارم تو بتونی نجاتش بدی...فقط عجله کن...امشب پرواز داره...

من:برام مهم نیس...اون برای من مرد...من اردلان رو نمیشتاسم...

ارغوان:از ما گفتن بود...خود دانی...

از ماشین پیاده شدم...اصلا حالم خوب نبود...سرم گیج میرفت...ولی میخواستم برام مهم نباشه...غید بیرون رفتنو زدم برگشتم توی خونه...

وارد خونه که شدم احساس کردم بوی عطر اردلان داره...نمیدونم واقعا خیالاتی شده بودم یا اینکه...اصلا نفهمیدم چی شد که از هوش رفتم...دقیقا وسط حال بودم...چشمامو که باز کردم دیدم توی تختمم انگار یکی داشت نوازشم میکرد...بوی تن اردلان خیلی نزدیکم بود...اشک از توی چشمام نا خوداگاه ریخت... یادش مثل سایه باهام بود...همه برام مثل اون بودن...دیگه کاملا به هوش اومدم...اره خودش بود...اردلان بود...تا اومدم چیزی بگم...یه دفعه...

اردلان گفت:شششش...عزیزم نمیخواد چیزی بگی!!اروم باش...

من:اردلان چرا اینقدر لاغر شدی؟؟هیچی ازت نمونده؟!؟

اردلان:اگه بگم از غم دوری تو که باور نمیکنی...ولی خوب خیلی اذیت شدم...تنها بودم...خیلی تنها...

من:میخوای بری؟؟دوباره؟؟داری فرار میکنی؟؟

اردلان:اره دیگه اینجا موندن ارزشی نداره!!باید برم...ولی میخوام قبل از رفتن کمی کنار هم باشیم...باشه؟؟

من:باشه...

اردلان:تو گشنت نیس؟؟ من گرسنمه!!بریم چیزی بخوریم...

من:بریم...

با هم رفتیم همون رستوران همیشگی و همون غذای همیشگی رو خوردیم...هیچ کس هیچ حرفی نزد...بعد رفتیم پارک همون نزدیکیا...نشستیم توی الاچیق...

اردلان:نازنین ببین من امشب دارم میرم امریکا...نمیدونم کی برمیگردم؟؟اما اینو میدونم که وقتی برگردم اولین نفری رو که دلم میخواد ببینم تویی...نمیدونم البته اگه تو تا اون زمان با کسی نباشی؟!؟

من:اردلان منم که اصلا مهم نیستم نه؟؟گور بابای من نه؟؟میخوای فرار کنی و خودت راحت کنی؟؟اره؟؟

اردلان:نازنین کی بود که گفت من نمیتونم اینطوری ادامه بدم...هااااان...حالا هم من میخوام برم هم اینکه شرایط کمی تغییر هم اینکه تو بزرگنر بشی و بتونی ازاد تر باشی...الانم ساکم توی ماشینه مستقیم از همین جا میخوام برم...

من:به سلامت...

به سرعت ازش دور شدم...واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم...سریع یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه...اصلا حالم دست خودم نبود..هم از دوری اردلان میمردم هم نمیخواستم کنارش باشم...یه گوشه ی اتاقم غمگین نشستم...نمیدونم چه قدر گذشت که...گوشیم زنگ خورد...اردلان بود بدون هیچ سلامی جواب دادم...

من:....................

اردلان:الان دارم سوار هواپیما میشم...نازنین دوست دارم...دلم برات تنگ میشه...

من فقط سعی میکردم بغضمو فرو بدم...که گفتم:منم...

گوشی رو قطع کرد...تلخ ترین چیز برام این بود که فک کنم این اخرین جمله ی اردلان خواهد بود...اشک از چشم بدون اختیار ریخت...حالا برام کلماتی مثل جدایی،تنهایی،غم،عشق معنی پیدا کرده بود...حالا دیگه اردلان رفته بود...و من دوباره باید با تنهایی هام کنار می اومدم...سخت بود اما چاره چی بود؟؟

کم کم اردلان و خاطراتش رو به خاک سرد فراموشی دلم سپردم...اما میدونستم که با یه فوت اتیش زیر خاکستر دوباره شعله ور میشه...دیگه زندگیم به حالت عادی برگشته بود مدرسه میرفتم...درس میخوندم میومدم خونه...کلاس زبان میرفتم...همه چی بدون هیجان و کاملا عادی بود...اخر سال تحصیلی باید انتخاب رشته میکردیم من رشته ی ریاضی رو انتخاب کردم...سال دوم دبیرستان هم بودم همه چی باز اروم بود...و اروم پیش میرفت...که یه بار به اتفاق خیلی خیلی اتفاقی اوفتاد ...


خوب این قسمتم تمومید...دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید اگه کم و کاستی داشت...



نوع مطلب : dastan 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
نگار
پنجشنبه 1392/12/15 11:10 ق.ظ
عاشقتم امیر امید وارم تو کنشسرت برج میلاد ببینمت بعد از عید
NANA3
شنبه 1392/07/6 09:21 ب.ظ
چرا یه جمله گفتم 3 4 بار زد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا یه جمله گفتم 3 4 بار زد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ nazanin farrokh :
NANA3
شنبه 1392/07/6 09:19 ب.ظ
عالیه ولی اینقد دیر دیر اپ میکنی کلا داستان یادم روزی هم که اپ میکنی بگی خعلیییی خوب میشه عالیه ولی اینقد دیر دیر اپ میکنی کلا داستان یادم روزی هم که اپ میکنی بگی خعلیییی خوب میشه عالیه ولی اینقد دیر دیر اپ میکنی کلا داستان یادم روزی هم که اپ میکنی بگی خعلیییی خوب میشه عالیه ولی اینقد دیر دیر اپ میکنی کلا داستان یادم روزی هم که اپ میکنی بگی خعلیییی خوب میشه
پاسخ nazanin farrokh : واااااااای اجی چند بار؟؟؟باشه عزیزم زود زود اپ میکنم...ولی اجی من ادرسه وبت رو ندارم بیا خبر بدم....
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 07:22 ب.ظ
نیست روی وبت
پاسخ nazanin farrokh : اجی هست...تو بگرد...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 07:20 ب.ظ
کو؟
پاسخ nazanin farrokh :
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 07:07 ب.ظ
داستان می خوام هااااااااااا
پاسخ nazanin farrokh : گذاشتم...و از خجالتتون در اومدم.....
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:25 ق.ظ
گفتم 60 ولی ب 200 رسوندم
الانم داستان می خوام اومدی وبت زوده زود
داکستان میذاری بهمم خبر میدی
وگرنه ارمینو میفرستم دم خونتون
پاسخ nazanin farrokh : باشه حتمااااااا...عزیزمممممممممممممممممممممممممممم....
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:23 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:23 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:23 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:22 ق.ظ
پاسخ nazanin farrokh : بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس....
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:22 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:22 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:22 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:22 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:22 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:22 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:22 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:21 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:21 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:21 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:21 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:21 ق.ظ
پاسخ nazanin farrokh : عشششششششششششششششششششششقییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:21 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:20 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:20 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:20 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:20 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:20 ق.ظ
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/07/6 02:20 ق.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30