تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت 11..

داستان قسمت 11..

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:شنبه 1392/05/19-05:35 ب.ظ

سلام...
بلاخره داستان رو گذاشتم...
یادش بخیر یه چندتایتون یه زمانی میومدین نظرا رو زیاد میکردین...حالا دیگه اصلا یادتون رفته...
لطفا برای اپ بعدی داستان نظرا به 200 تا برسه...
بووووووووووس...دوستون دارم...

اردلان و ارمین بدو بدو اومدن تو اتاق...

اردلان:امیر چی شده؟؟چرا یه دفعه...این طوری شدی؟؟

ارمین:زیر سر تیناس نه؟؟

اردلان:این دختره داره خیلی پرو میشه...من باید یه درس حسابی بهش بدم...

اردلان رفت سمت اتاق خواب خودش که امده بشه و بره پیش تینا...من هنوز مشغول امیر بودم...دیدم اماده شده داره میره...رفتم جلوشو بگیرم...

من:اردلان وایسا...نمیشنوی..وایسا...داد زدم:اردلان...وایسا...

اردلان:چیه عزیزم..من برادرشم باید ادبش کنم...

من:اردلان گناه تینا جز عاشق امیر بودن چیه؟؟گناه منم همین بود...یادت رفته...

اردلان:اما تو رفتی دم خونه ی ارغوان؟؟اره؟؟

من:من به اندازه ی تینا گناه کارم...کار من بدتر بود...حداقل اون..رو راست بود...ولی من با پنبه سر ارغوان رو بریدم...من باعث شدم..که تو به ارغوان خیانت کنی..من..

اردلان پرید وسط حرفم..گفت:نازنین بسه...تو..نه..من خواستم..

اومد جلو محکم بقلم کرد...امیر و ارمین و ایینه...هنو تو اتاق بودن...یگانه هم داشت به دعوای ما گوش میداد..

توی اون لحظه از خودم متنفرم شدم...احساس کردم...کار منم خیلی بد بود...اصلا باورم نمیشد...اصلا.. من هیچ وقت اینقدر کثیف نبودم...بالاخره دعوا تموم شد...عصر شده بود ولی هنو هیچ کس ناهار نخورده بود...خسته بودم...تو فکر...اردلان اروم کنار نشست...

اردلان:نازنین...میفهمم..چه حسی داری...من نمیدونم چطور میتونم که برطرفش کنم!؟!؟

من:اردلان...من میخوام برم...من میخوام تو به ارغوان یه فرصت دیگه بدی..تا شاید دوباره با هم بتونین یه رابطه ی دیگه رو شروع کنین...

اردلان:میخوای تنهام بذاری؟؟میخوای میدون خالی کنی؟؟تصمیمتو گرفتی؟؟

من:اره..

اردلان با بغض گفت:اومیدوارم پشیمون نشی...

پاشد که  بره..گفت:نمیخوام جلوتو بگیرن...چون...میترسم...چون...میترسم ازین که نتونم...این احساسو برطرف کنم...نمیخوام با یه حس بد ادامه بدی...برو...بسلامت...

من خیلی اروم طوری که نشنید گفتم:خدا به همرات عشق بچگی من...

تا شب همه یه طرفی از خونه بودیم و داغون...سخت بود...باید دیگه از اردلان از تنها چیزی که برام مونده بود از گذشته ی سوختم دل میکندم...ولی اخر...لباسامو پوشیدمو رفتم به سمت در...خیلی اروم برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم...امیر و ارمین و یگانه و ایینه با تعجب به منو اردلان نگاه میکردن... سکوت بود...توی چشام اشک...نمیدونم چرا کسی حتی یه کلمه هم چیزی نگفت...زل زدم تو چشایه اردلان خیلی اروم زمزمه کرد به سلامت...باورم نمیشد...داشتم از دستش میدادم...برای همیشه...

برگشتم سمت در و رفتم بیرون...از پشت در صدای گریه اورمی رو شنیدم...میخواستم برگردم...ولی یه حسی گفت:نکن...نرو...اون قسمت تو نیس...اون مال رویاهاته نه شیرینی های زندگیت...

با یه تاکسی رفتم خونه...توی خونه با صدای بلند گریه کردم...باورش سخت بود...حالا دیگه فقط اینده بود...نه گذشته ای نه اصل و نسبی هیچی...چند ماهی توی مدرسه همش از دست ایینه و مهسا و بقیه اون بچه ها در میرفتم...اصلا انگار توی مدرسه نبودم...اصلا...داغون بودم...هیچی از اون نازنین نمونده بود دیگه اصلا جرئت رفتن جلوی ایینه رو هم نداشتم که خودمو ببینم...فقط میدونم با اسکلت هیچ فرقی ندارم...مامانم هم سر هر ماه یه بهونه ای رو پیدا میکرد که برگشتنشو 1 ماه دیگه بندازه عقب...

تنها تر از همیشه بودم...رویاهاهم باهام قهر بودن..نمیدونستم که چندمه...اصلا روزا برام اهمیتی نداشت...ولی خیلی زود از کنارم رد میشد همه ی خاطراتم...خیلی تلخ بود...

اول ماه دی شد...

32...33 روز به تولد اردلان مونده بود..دل تنگ بودم...

یه روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم...که یه شاخه گل رز قرمز روی تختمه...فک کردم مامانم اومده...ولی جای تعجب داشت..چون اون هیچ وقت از این کارا نمیکنه...بی تفاوت رفتم تو حال بلند صدا زدم مامان...دیدم کسی جواب نداد فک کردم که رفته سر کار...اصلا به ساعت نگاه نکرده بودم...یه دفعه نگام به ساعت افتاد...دیدم ساعت 10...واااااااااااااای..باورم نمیشد...اخه ساعتم چرا زنگ نخورد.. رفتم دیدم انگار یکی ساعت رو خاموش کرده باشه..بلافاصله به مامانم زنگ زدم...

من:الو سلام...خوبی؟؟

مامانم:خوبم...عزیزم راستی من باید تا اخر اسفند بمونم...خیلی کار دارم...بعد تو بیا اینجا پیش من...

من با تعجب گفتم:یعنی تو برنگشتی؟؟

مامانم:نه عزیزم...ببخشید اصلا وقت ندارم...باید برم خداحافظ...

من:خداحافظ...

اصلا باورم نمیشد...کی میتونست باشه...اخه...کسی کلید در رو نداشت...پیش خودم فک کردم شاید دزد اومده باشه...به خودم گفتم...نازنین چقدر احمقی دزد گل رز میذاره اخه...چه دزد با احساسی..هههههه!! یکی از پشت سرم گفت:اره دزد اومده...میخواد قلبتو بدزده...اجازه هست...

اول فک کردم توهم زدم...بعد دوباره گفت:دختره کری؟؟بعدشم مگه دزدا احساس ندارن...

خیلی اروم و با تعجب برگشتم...باورم نمشد..هیچ کس نبود...خیلی ترسیدم...بعد تصمیم گرفتم که برم بیرون...مدرسه که پیچید...پس بهتر بود برم بیرون...رفتم بیرون از خونه دیدم...یه ماشین پورشه پارکه...دقیقا مثل مال اردلان بود فک کردم شاید اردلان باشه...رفتم نزدیکتر..دیدم کسی توش نیس...

یه دفعه یکی زد پشتم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
manicure
سه شنبه 1396/01/22 03:10 ب.ظ
Undeniably believe that that you stated. Your favorite justification seemed to be at the web the simplest factor to consider of.

I say to you, I definitely get irked even as folks think about concerns that they
plainly do not know about. You controlled to hit the nail upon the highest and also defined out the entire thing with no need side-effects , folks can take
a signal. Will likely be again to get more. Thanks
مینو
شنبه 1392/06/23 02:05 ب.ظ
من داستان.................
پاسخ nazanin farrokh : عزیزم میذارم وقت کنم...ببخشید دیگه...
مینو
یکشنبه 1392/06/10 01:39 ب.ظ
عالیییییییییییییییییی مرسی منتظر قسمت بعدی هستم مرسییییییییییییییییییییییییی
پاسخ nazanin farrokh : خواهش عزیزم....حتما...
هانیه
دوشنبه 1392/05/21 11:07 ق.ظ
سلاممممم عالی بود
پاسخ nazanin farrokh : مرسی عزیزم...
مبینا
دوشنبه 1392/05/21 09:25 ق.ظ
چرا خبرم نکردییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
ولی داستان خیلی خیلی خووووووب بود
پاسخ nazanin farrokh : اجی به هیچ کس خبر ندادم...
عاشقتم...بوووووووس...
shadi
دوشنبه 1392/05/21 09:22 ق.ظ
چرا خبر ندادی؟
داستان عالی بود آجی
پاسخ nazanin farrokh : اجی به هیچ کس خبر ندادم...
مرسی عزیزم..
avishan
یکشنبه 1392/05/20 11:57 ب.ظ
سلام عزیزم وبت خیلی خوجمله اگه با تبادل لینک موافق بودی بهم خبر بده،تو وبم منتظرت هستم
پاسخ nazanin farrokh : باشه..جتما...مرسی سر زدی...بوووووووس...
parinaz
یکشنبه 1392/05/20 11:26 ب.ظ
اجی به نظرت این دوتا به هم ربط دارن؟؟
دو خط اخر قسمت10:
امیر:بشین ببینم..شب هر کاری خواستین بکنین..الان نمیشه..
مشغول حرف بودیم که زنگ در خورد..
اینم از تیکه اول قسمت 11:
اردلان و ارمین بدو بدو اومدن تو اتاق..
اردلان:امیر چی شده؟؟چرا یه دفعه...اینطوری شدی؟؟
والا این از صب تا حالا مغز منو در گیر کرده چون به نظر خودم ربطی به هم ندارن چون امیر و اردلان ارمین که تو خونه بوودن..
پاسخ nazanin farrokh : راس میگی اجی اینقدر حول بودم یه تیکه از داستان رو جا انداختم...هههههههه!!
خوب شد گفتی!!!
×مهسا×
یکشنبه 1392/05/20 10:08 ب.ظ
basi ali
پاسخ nazanin farrokh : مرسی..گلم..
ایینه
یکشنبه 1392/05/20 10:01 ب.ظ
عزیزمـــــــــــــ
خیلی رومانتیک و خوشمــــــل
مثل همیشه منتظر قسمت بعدیــم!
پاسخ nazanin farrokh : مرسی عزیزم...باشه حتما...بووووووس...
parinaz
یکشنبه 1392/05/20 04:08 ب.ظ
عالیـــــــــــــــــــ بـــــود
راستی تولدت مبارک
پاسخ nazanin farrokh : mer30 azizam...
arghavan
یکشنبه 1392/05/20 01:39 ب.ظ
vaaaaaaaaaay kheily ghashang bood aji joon
arghavan
یکشنبه 1392/05/20 01:39 ب.ظ
vaaaaaaaaaay kheily ghashang bood aji joon
پاسخ nazanin farrokh : mer30 golam...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر