تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت 10..

داستان قسمت 10..

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:پنجشنبه 1392/04/27-11:28 ب.ظ

سلام...
داستان رو گذاشتم..برید زود بخونید..
راستی نظرا..لطفا بشه..250 تا بدون تخفیف..کی نی بگه مگه بقالیه)
خوب دیگه بوووووووووس..دوستون دارم..
ادامه ی مطلب..

.
.
.
راستی بچه ها حرف اجی یگانه::::

ولی 250 تا خیلی زیاده میشه این
نظر منو بذاری اول داستانت
بچه ها ب خدا خیلی سخته 250 نظر
شما هم یاری کنید اِ

اردلان برگشت به پشت خودش نگاه کرد و گفت:نازنین این پسره کیه که اینقدر بهت زل زده...و تو هم بهش؟؟

من:هیچکس یه اشنا...

پسر اومد جلو گفت:سلام نازنین..خیلی وقته ندیدمت...چقدر عوض شدی!!!منو یادت نیومد؟؟

من:چرا شناختم..سلام..خوب حالا میتونی بری..

؟:نازنین منو به دوستات معرفی نمیکنی؟؟سلام من پیمان هستم..دوس پسر سابق نازنین...

اردلان:نشنیدی گفت برو...

امیر:نازنین تو حالت خوبه؟؟

من:خوب معرفی مردی حالا برو...

پیمان:چرا حالا اینقدر عصبی هستی؟؟بعد یه سال ادم اینطوری رفتار نمیکنه...گذشته ها گذشته...

اردلان:خوب پس تو هم گذشتی..

پیمان:زبونت خیلی درازه..

من:پیمان خفه شو...برو...

ارمین:نازنین چرا اینقدر داغی؟؟

یگانه:بذار ببینم تو همون پیمان برادر پارمیس نیستی؟؟

پیمان:تو از کجا منو میشناسی؟؟

یگانه:من با خواهرت دوستای صمیمی بودیم..و هستیم..

پیمان:تحویل بگیر نازنین خانوم فامیل هم شدیم..فعلا بای...

اردلان:به سلامت..

من حالم اصلا خوب نبود..اردلان اومد کنارم نشست..

اردلان:نازنینم خوبی؟؟چی شد؟؟این کی بود؟؟

من:اردلان بعدا برات تعریف میکنم..

اردلان:باشه عزیزم..باشه اروم باش..

امیر:بچه ها بریم دیگه صبحونه تموم شد..

ارمین:اره..البته اگه دیگه نازنین نمیخوره..

من:نه مرسی..ولی نمیدونم چرا هنوز احساس سیری نمیکنم...

امیر:نازنین جان تو تا الان 2 تا دست کله پاچه خوردی!!هنوز احساس سیری نمیکنی؟؟

من:نه..نمیکنم...خوب جمع کنیم بریم دیگه..

امیر:باشه..بریم..

یه نگاهی به اردلان انداختم خیلی عصبی بود..همش تو فکر بود..اما نمیدونم تو فکر چی؟؟تو راه برگشت اردلان از امیر خواست پشت فرمون بشینه...امیر هم یه نگاهی با تعجب به من کرد..یگانه هم خیلی نگران بود انگار یع طوفان شدیدی در راه بود...وقتی رسیدیم خونه ی اردلان من به مامانم زنگ زدم..

من:الو..سلام..خوبی مامان؟؟

مامانم:سلام..اره خوبم تو خوبی؟؟

من:اره..خوبم..مامان شما کی برمیگردید؟؟

مامانم:عزیزم یه کاری برامون پیش اومد فک کنم یه ماه دیگه..

من:باشه..که اینطور...خوب عزیزم کاری نداری؟؟

مامانم:نه عزیزم بووووووووس...

اردلان:به کی زنگ زدی؟؟

من:به مامانم ...اردلانم تو خوبی؟؟اره؟؟نمیدونم چرا حس میکنم پریشونی؟؟

اردلان:نه نازنین خوب نیستم..باید با هم صحبت کنیم..

من:درباره اون پسر؟؟باشه..هر سوالی داری بپرس..فقط یه چیز منم مثل تو یه گذشته ای دارم..

اردلان:میدونم..ولی باید بهت چندتا چیز رو بگم...

من:باشه..بگو...

اردلان:نازنین..تو قبل من دوس پسر داشتی؟؟چرا جدا شدین؟؟خیلی کنجکاوم...

من:نه حالا اون جوری که تو فک میکنی ولی اره داشتم..همین پیمان بود من اصلا دوسش نداشتم ولی بهش خیلی وفا دار بودم..من عاشق شدم عاشق یکی دیگه..ولی اصلا به روی خودم نیوردم..اصلا..بعد پیمان به من خیانت کرد..با کسی که اصلا فکرشو نمیکردم..

اردلان:عاشق کی شدی؟؟

من:داستانش خیلی طولانیه..حالا یه شب برات میگم..الان بریم پیش بچه ها زشته..باشه؟؟عشقم...

اردلان:باشه به شرط این که بعدا از زیرش در نری...بریم...عزیزم...

توی حال نشسته بودیم امیر و ارمین طبق معمول فوتبال نگاه میکردن و داد میزدن..من و اردلان هم تو نت بودیم..یگانه هم داشت ناهار رو جاضر میکرد...که یه دفعه گوش ارمین زنگ خورد...

ارمین:الو سلام..خوبی کیمیا؟؟

منو اردلان سریع رو به یگانه کردیم..یگانه خیلی ناراحت شد...

کیمیا:.................

ارمین:باشه عزیزم..باشه..پس خوش بگذره..بای..

ارمین گوشی رو قطع کرد..یگانه با عصبانیت رفت تو اتاق من اومدم دنبالش برم اردلان ستمو گرفت...

اردلان:تو نه ارمین باید بره..ارمین برو...

ارمین رفت دنبالش..در اتاق رو بست..بعد از چند ساعت..صدای یگانه بلند شد..که با داد به هم میگفتن..

یگانه:ارمین احمق من دویت دارم...میفهمی؟؟

ارمین:خوب من الان دوس دختر دارم..کیمیا الان دوس دختر منه..تو چی اینو میفهمی؟؟

یگانه:اون........اون تو واقعا اون رو دوس داری؟؟تو کیمیا رو دوس داری؟؟خانوم بدون تو میره سفر میره با دوستاش بیرون..

ارمین با صدای خیلی بلند گفت:نه..من تو رو دوس دارم..یگانه من تو رو دوس دارم..ولی الان چاره چیه..

نمیدونم چی شد گه دیگه اصلا صدا نیومد..

اردلان:خوب این مسئله هم که به خیر رو خوشی تموم شد..

امیر:اره اردی راس میگه....

اردلان:منو نازنین هم باید شب یه دعوای اساسی بکنیم..

من:چرا اردلان؟؟

اردلان:یادت رفته سر پیمان جانتون...؟!؟

من:اهااان راس میگی پس پاشو بریم..پاشو..

اردلان:بریم..بریم..

امیر:بشینین ببینم..شب هر کاری خواستین بکنین..الان نمیشه..

مشغول حرف بودیم که زنگ در خورد...



نوع مطلب : dastan 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
obsoleteenclosu09.jimdo.com
شنبه 1396/05/14 06:18 ق.ظ
Normally I do not read post on blogs, but I would like to say that this write-up
very forced me to try and do it! Your writing style has been amazed me.
Thanks, quite nice post.
foot pain from shoes
سه شنبه 1396/04/6 09:05 ب.ظ
Hi there, You have done a fantastic job. I will certainly digg it and for my part
recommend to my friends. I am confident they will be benefited
from this site.
http://aracelisBath.jimdo.com/2015/06/25/causes-of-hammertoe-deformity
چهارشنبه 1396/02/27 08:34 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a article author for your blog.
You have some really good articles and I believe I would be a good asset.
If you ever want to take some of the load off, I'd absolutely love to write some articles for your blog in exchange for a link back to mine.

Please send me an email if interested. Thank you!
Sandy
پنجشنبه 1396/02/21 11:21 ق.ظ
Stunning quest there. What happened after? Take care!
manicure
سه شنبه 1396/01/22 10:08 ب.ظ
Hi! I know this is kinda off topic but I was wondering which blog platform are you using for this website?
I'm getting sick and tired of Wordpress because I've had issues with hackers and I'm looking at options
for another platform. I would be fantastic if you could
point me in the direction of a good platform.
BHW
سه شنبه 1396/01/22 02:33 ب.ظ
What a data of un-ambiguity and preserveness of valuable experience about unpredicted feelings.
مهرناز
جمعه 1393/11/10 10:08 ب.ظ
ملسییییییییییی
میشا
سه شنبه 1393/09/25 07:01 ب.ظ
داستانت تا اینجا که خعلی خوشمل بود حالا بقیشم میخوانم
nazanin-vove
سه شنبه 1392/06/5 12:22 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااااام عشق خودم...خوبی؟؟؟

این قسمتو خوندم...بعد از قرنی خیلی خوشگل بود...شرمنده دیر اومدم...بخدا نت ندارم میام نت نظرا رو هولی میخونم و میرم...ناراحت نباشی ازم ها...فک نکنی بیمعرفتم.الانم اولین وبی که اومدم وب تو بوده..برم قسمت یازده رو بخونم
پاسخ nazanin farrokh : سلام اجی چه عجب....اجی ببخشید یه چند روزی بود که نمیشد بیام...
هانیه
پنجشنبه 1392/05/10 03:14 ب.ظ
سلاممممممممممم بااجازه لینکت کردممممممم!داستانت هم خوندممم عالی بود مرسی
پاسخ nazanin farrokh : me300 azizam...
manam milinkamet...
booooooooos..
bazam bia..
maryam
یکشنبه 1392/05/6 04:36 ب.ظ
سلام عزیزم
خیلی داستانت قشنگ بود
لذت بردم.
پاسخ nazanin farrokh : سلام گلم...
مرسی..نظر لطفته...
تینا تتلو
دوشنبه 1392/04/31 04:44 ق.ظ
به به چه قشنگ
خدا کنه من باشم
آجیــــــــــ چرا به من خفر نمیدی ؟؟
بی معرفت !!
بوووووس عاشقتم
پاسخ nazanin farrokh : مرسی..اجی من به هیچ کس خبر ندادم..
اجی باشه ببخشید..حالا قهری؟؟؟
nazanin
یکشنبه 1392/04/30 11:15 ب.ظ
اهان گرقتم اوکی خوشبگذره عزیزم
پاسخ nazanin farrokh : مرسی گلم..
nazanin
یکشنبه 1392/04/30 01:26 ب.ظ
تو گفتی از مسافرت برگردم ند قسمت با هم میزارم اما یه قسمت بیشتر نزاشتییییییییییییییی
پاسخ nazanin farrokh : aji man hano az mosaferat bar nagashtam..
parinaz
شنبه 1392/04/29 01:04 ب.ظ
عالییییییییییییییییییی بود
راستی این قالبت خیلی خوجمله
پاسخ nazanin farrokh : مرسی عزیزم...
چشات خوشجل میبینه...
3ara tatal
شنبه 1392/04/29 12:23 ب.ظ
3lm azizaaaaaaaaaaam mer30 khabar dadiiii ! aliiiiiiiiiiiiiiiiii bood
پاسخ nazanin farrokh : خواهش گلم...نظر لطفته...
kimia
شنبه 1392/04/29 08:41 ق.ظ
Up am va
Vaaaaay kheily dastan ghashang bood
پاسخ nazanin farrokh : اومدم...عزیزم..مرسی...
erfane
جمعه 1392/04/28 07:07 ب.ظ
خیییلی بسییاااار عالی بودآجی گلم
پاسخ nazanin farrokh : fadat aji...
Shadi
جمعه 1392/04/28 06:27 ب.ظ
Ali bood Aji joonam
پاسخ nazanin farrokh : mer3000..golam...
×مهسا×
جمعه 1392/04/28 04:16 ب.ظ
basi ham top bood aji ;)
پاسخ nazanin farrokh : mer300000000..aji khoshgelam..
nazanin
جمعه 1392/04/28 03:25 ب.ظ
عالی بود عزیزم.فکر کنم ارغوان بود اومده کلتو بکنه
پاسخ nazanin farrokh : nemidonam shayad...
arghavan
جمعه 1392/04/28 01:05 ب.ظ
bah bah che ziba bood :)
پاسخ nazanin farrokh : mer3000.azizam...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
جمعه 1392/04/28 02:11 ق.ظ
باشه اجی بوووووووووووس بابای
............
فقط یه چیزی دوستان تر خدا تر خدا فردا میام نظراتو ججججووووووون عشقاتون زیاد کنید وگرنه عشقتونو
دوست ندارید جججججججووووووووووون
داداشتون ارمین و ججججججججوووون عشقاتون همیییییییییین
دوستون دازم
عاشق همتونم سنگیننننننننننن
اجی نازی تو هم بوووووووووس
بابای تا فردا
پاسخ nazanin farrokh : باشه اجب بابای تا فردا..بوووووووووووووووس..منم عاشقتم...دوست دارم ..بووووووووووووووس..
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
جمعه 1392/04/28 02:05 ق.ظ
من:نگی
ارمین:اخر سر ک میفهمن
من:نهههههههههه
پاسخ nazanin farrokh : اردلان:بگو دیگه...
امیر:دوباره اعتراف میخوای؟؟
من:یگانه...مشکوک میزنی؟؟
(اجی من باید برم دیگه فردا شب بهم میگی...فهمیدی؟؟...بابای تا فردا شب)
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
جمعه 1392/04/28 02:00 ق.ظ
ارمین:بذار بگم
من:نهههههههههههههههه
پاسخ nazanin farrokh : من:چی رو؟؟
اردلان:چی رو؟؟
امیر:چی رو؟؟
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
جمعه 1392/04/28 01:57 ق.ظ
ارمین:بی ادبا نمیگد بچه این جا نشسته
من:اِ ارمین نگو
پاسخ nazanin farrokh : اردلان:خوب من برا شما گفتم که..با هم ازدواج کردید نه منو نازنین که هنو نامزدیم...
امیر:این هم یه نکته ی اساسی بود...
من:خدا رو شک فک کردم برا خودمون میگی..وگرنه الا سر نداشتی!!
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
جمعه 1392/04/28 01:55 ق.ظ
امیر:نه من از حق خودم دفاع میکنم
بگم عایا
من:ارههههههههههههه
پاسخ nazanin farrokh : امیر:خوب اردلان میخواست بگه..که اگه اون بود فقط تو رو نمیبوسید..بقیش +18..
اردلان:امیر وایسا اگر من دستم به تو نرسه...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
جمعه 1392/04/28 01:52 ق.ظ
اردلان:هیچییییییییییییی
من:میسی جیگرم
پاسخ nazanin farrokh : ارمین:خواهش...
امیر:نازنین اردلان داره دروغ میگه میخواست بگه که..
اردلان:امیر لطفا خفه شو..مرسی داداشی..
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
جمعه 1392/04/28 01:50 ق.ظ
من:ببشید
اردلان:هیچی نگفتم
پاسخ nazanin farrokh : ارمین:باشه..میبخشم دفعه اخر باشه...
من:نه اردلان تو یه چیزی گفتی؟؟اگه تو بودی چی؟؟؟
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
جمعه 1392/04/28 01:48 ق.ظ
من:اخههههههههه عزیزم قربونت
بلم الهی ناناحتی از دستم؟
پاسخ nazanin farrokh : ارمین:اره..ناراحتم...
من:اردلان تو یکبار دیگه جمله اخرت رو تکرار کن..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30