تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت6..

داستان قسمت6..

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:یکشنبه 1392/04/16-10:28 ب.ظ

سلااااام...
خوب..خوب..الوعده وفا..گفتم 60 تا بشه اپ میکنم دستتون درد نکنه شده 70 تا..

دااااستان رو گذاشتم..
بچه ها از یگانه جونم و ایینه جونم به خاطر بالا بردن نظرا ممنون..
اجی ها بووووووس..

لطفا نظرا بالای 80 تا باشه..بوووووووس..
دوستون دارم..

ادامه ی مطلب...

؟:سلام..شما باید نازنین باشید؟؟درسته؟؟خوشحالم من...

حرفشو قطع کردمو برگشتم و گفتم:بله درسته..و شما هم امیر تتلو...خوشبختم...

امیر:همچنین..شما واقعا خیلی زیبا هستید..

من:یه سوال شما منو از کجا میشناسید؟؟اخه ما اصلا تا الان هم دیگرو ندیدیم...

تا اومد جواب بده اردلان اومد و گفت:سلام..خیلی خوشحالم که اومدی..فک کنم حالا دیگه شماها با هم اشنا شدید..

من:سلام..بله..بابت دعوت مرسی...

تو همین موقع مهسا و ایینه رو دیدم..

من:سلام مهسا..ایینه تو هم که این جایی؟؟

ایینه: نازنین اون امیر نه؟؟واااای..خداااا..

من:اره..الان با هم اشنا شدیم..

مهسا: دیدی گفتم اردلانه..

من:مهسا اون کیه که بازویه اردلان رو گرفته؟؟چقدر شبیه ارغوانه...

مهسا:اون دوس دختر اردلانه..اره خود ارغوانه..اونم انا..تینا..سارا خواهر امیر..نازنین دوس دختر حسین..یگانه دوس دختر قبلی ارمین..کیمیا دوس دختر الانی ارمین..اونم سحر دوس دختر رضایا که الی صداش میکنیم..

من:وای واقعا..امیر دوس دختر نداره؟؟

مهسا:نه..ایینه خوش به حالت..

ایینه:واقعا..چه خوب...

ما یه گوشه ی مهمونی وایساده بودیم..که اردلان اومد ما رو کشید تو جمع و معرفیمون کرد..انا بعد از دیدن من شک شد..البته مهسا رو که میشناختن..ارغوان به من یه جوری نگاه میکرد..انگار هووی خودش رو دیده..ولی اردلان خیلی محترمانه رفتار میکرد..روی میز چندتا مزه بود رفتم یکم یه چیز شیرین بخورم..چون فشارم افتاده بود..اردلان اومد کنارم..

اردلان:نازنین خوبی؟؟چت شد یه دفعه؟؟

من:اره خوبم..ا..ا..اردلان..

واقعا برام گفتن اردلان سخت بود نمیدونم چرا؟؟ولی بود؟؟

اردلان:فک کنم ایینه و امیر خیلی با هم گرم گرفتن..نگاشون کن..

ارمین:ببخشید نازنین خانوم خوبید؟؟دیدم یه دفعه از جمع رفتید بیرون..

من:بله خوبم..مرسی..یکم فشارم افتاده چیز مهمی نیست...

ارمین:باشه پس خدا رو شکر..

اردلان:ارمین یگانه این جا چیکار میکنه..

ارمین:نمیدونم..تو کیمیا رو نمیشناسی؟؟اون دعوتش کرده..همش داره هرس میخوره...

تو همین زمان حسین داد زد:یگانه..یگانه..

ارمین با حالت ترس برگشت..دیدیم یگانه یه دفعه غش کرده..من سریع دویدم سمت یگانه..فقط یه غش ساده بود..به بچه ها گفتم نیازی نیست..ببریمش بیمارستان منو ارمین بردیمش تو اتاق اردلان..ارمین از اتاق اومد بیرون..ولی من کنارش موندم..چند ساعتی منارش بودم که بهوش اومد...

یگانه:ارمین..ارمین..

من:یگانه جان عزیزم ارمین نیست..

یگانه:کجاست؟؟

من:تو پذیرایی هست..

یگانه:من کجام؟؟

من:توی اتاق اردلان..تو یه دفعه غش کردی...منو ارمین اوردیمت تو اتاق اردلان بعد ارمین رفت..

یگانه:ارمین..ارمین منو اورد..

من:اره..فک کنم خیلی دوسش داری؟؟نه؟؟

یگانه:خیلی خیلی..

من به اطرافم یه نگاه انداختم..اتاق اردلان واقعا قشنگ بود..واقعا..

یگانه:دوسش داری؟؟نه؟؟

من:کیو؟؟میگی؟؟

یگانه:اردلان..توی مراسم میدیدم داشتی همش نگاش میکردی!!مراقبش باش..اون خیلی تنهاست..من یکی از بهترین دوستای اردلانم..اون از تو..

دقیقا همین موقع اردلان اومد تو اتاق:نازنین..یگانه بهوش اومد..

من:اره..خوبه..

یگانه:اره عزیزم خوبم...مرسی..

اردلان:یگانه تو نباید می اومدی؟؟اخه تو نمیدونی کیمیا برای ازار تو دعوتت کرده؟؟چرا اومدی؟؟

یگانه اومد جواب بده که من گفتم:اردلان ادم وقتی میبازه غمگین میشه و خودشو پنهان میکنه..نه وقتی هنوز نتیجه توی یه قلب در بسته قایم شده..ادم بازنده گم میشه..نه یه عاشق..

اینو گفتمو از یگانه خداحافظی کردمو رفتم تو سالن اون جا هم خداحافظی کردمو از مهمونی رفتم بیرون..اردلان تا اومد دنبالم من پشت یه درخت قایم شده بودم..بارون میومد..بعد از  رفتن اردلان من زیر بارون تا خونه پیاده راه رفتم..کاملا خیس شده بودم..جوری که جمعه سرماخوردم و شنبه نرفتم مدرسه..شنبه ساعت 3 بود مطمئن بودم که مدرسه تعطیل شده..که زنگ زدم به مهسا..

من:الو..سلام خوبی؟؟ امروز مدرسه چه خبر؟؟

مهسا:سلام عزیزم اره خوبم..یه خبر داغ دارم..

من:چیه؟؟

مهسا:امروز اردلان اومده بود ودرسه دنبال تو..مدیر هم بهش گفت سرماخوردی نیومدی اونم رفت..کلک بگو چه خبر شده؟؟خیلی با هم جیجی با جی شدین!!

من:خوبی مهسا؟؟به خاطر خیریه اومده بود نه من...

مهسا:امیدوارم فردا کارت عروسیتون رو برام نیاری؟؟

من:مهساااااااااااااااااااااااااااااا

مهسا:عزیزم کاری نداری باید برم..

من:نه برو خداحافظ..

یه دفعه گوشیم زنگ خورد..وااای انا بود...

انا:نازنین..نازنین..تو رو خدا بیا..اینجا..

من:انا چی شده؟؟واااای اتفاقی برای کسی افتاده؟؟

انا:اره داداشم اردلان..حالش خوب نیس..دیشب اومد دنبال تو توی بارون حالا سرماخورده..تب کرده.. همش اسم تو رو میاره...تو رو خدا...بیا..داره میمیره..تازه مستم کرده...

من:انا اروم باش..من الان میام..چرا اخه اینطور شد؟؟من اومدم..

اناکپس بدو بیا..ما منتظرتیم...

من:ما؟؟

گوشی رو قطع کرد..داشتم میمیردم وااااای اردلان من..نه..سریع دویدم..اماده شدم..رفتم..وقتی رسیدم دیدم..



نوع مطلب : dastan 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How long do you grow during puberty?
سه شنبه 1396/06/7 04:36 ب.ظ
You've made some really good points there. I looked on the web
for more info about the issue and found most people will go along with your views on this site.
Can exercise increase your height?
دوشنبه 1396/05/16 12:08 ب.ظ
I'm not sure exactly why but this site is loading extremely slow for me.
Is anyone else having this issue or is it a issue on my end?
I'll check back later and see if the problem still exists.
std screening
یکشنبه 1396/04/4 09:24 ب.ظ
چلیپا از خود نوشتن در حالی که صدایی مناسب اصل آیا نه کار بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.

جایی در سراسر جملات شما در واقع قادر به من مؤمن
اما فقط برای بسیار در حالی که کوتاه.

من هنوز کردم مشکل خود را با فراز در منطق و شما خواهد را سادگی به کمک پر
همه کسانی معافیت. در صورتی که شما در واقع که می توانید
انجام من خواهد بدون شک تا پایان در گم.
http://bentleyqzwusfnjed.soup.io
چهارشنبه 1396/02/20 06:39 ب.ظ
Sweet blog! I found it while searching on Yahoo News.

Do you have any tips on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Appreciate it
BHW
چهارشنبه 1396/01/30 08:31 ق.ظ
It is not my first time to go to see this site,
i am browsing this website dailly and obtain nice
facts from here everyday.
BHW
دوشنبه 1396/01/21 12:34 ب.ظ
Thanks for ones marvelous posting! I definitely enjoyed reading it, you may be a great
author. I will be sure to bookmark your blog and will come back later on. I want to
encourage you to continue your great job, have a nice weekend!
مهرناز
جمعه 1393/11/10 09:50 ب.ظ
احتمالا اردلان نقشه کشیده بوده دختره رو بکشونه خونه خودشون...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/04/17 03:32 ق.ظ
خداحافظ مهسایی
پاسخ nazanin farrokh : اجی داستان رو الان میذارم...نوشتم..بوووووس..
×مهسا×
دوشنبه 1392/04/17 03:17 ق.ظ
aji jooooooooOOOOOOooooooooniam man netam nemi2nam emrooz cheshe :((

ishala farda miam dastano mikhonam nazi .. yegane jonam bebakhshid dg bass beram :((
×مهسا×
دوشنبه 1392/04/17 03:12 ق.ظ
ta farda :))

9/5 midam ..
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/04/17 03:05 ق.ظ
یه سوال مهسا ارمین میپرسه
ج بده
Doost Darid Musice Jaddiamo Nahayatan Ta Key Beddam Birooon ?

Be Musice ShaBa KOaJaee Az 10 Ta Chand Midin ?

بدو به سوالای شوهلیم ج بده
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/04/17 03:03 ق.ظ
ارمین:دیگه نذارم چی کار کنم؟
من:ول کن مهسا مبینا وظیفش بود
بیخیال پرو میشه
×مهسا×
دوشنبه 1392/04/17 03:00 ق.ظ
bebakhshid man hey gheyb misham
netam ghati karde :((

yeganeh az taraf man az mobina tashakor kon :) :*
پاسخ nazanin farrokh : اجی خواهش...پس بچه ها شما با هم بچتین..ن داستان رو مینویسم..بووووس تا یه ساعت دیگه...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/04/17 03:00 ق.ظ
اره یه رضایت نامه از ارمینم بگیرم
من بایه لحن بچگونه:ارمیییییییییین من پیش نزازیو مهسا بمونم؟
ارمین:بمون چی کار کنم دیگه
پاسخ nazanin farrokh : من:مرسی اقا ارمین که اجازه دادید بمونه..!!!
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/04/17 02:57 ق.ظ
اگه تا یه نیم ساعت یه ساعت باشه میمونم
پاسخ nazanin farrokh : اره اجی تا نیم ساعت یه ساعت دیگه گذاشتم..پس هستی؟؟
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/04/17 02:56 ق.ظ
نه من نمیمونم چون فردا باید
برم 8 صبح یه مدره مامانم گیر داده بخوابم الانم
باید زود برم
شب خوش بهتون خوش بگذره
راستی مهسا
مبینا شب خونه ما موند خخخخخخخخخخخخخ
پاسخ nazanin farrokh : باشه اجی پس..بوووووووووس..بای فردا بیا داستان بخون..
دوست دارم اجی..
×مهسا×
دوشنبه 1392/04/17 02:54 ق.ظ
dastaaaaaaaaaaaaaaaaaan
dastaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaan
dastaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaan
پاسخ nazanin farrokh : باشه پس عزیزم...شما تا یه ساعت دیگه به گفت و گو بپردازید من مینویسم..باشه؟؟
×مهسا×
دوشنبه 1392/04/17 02:52 ق.ظ
سلام نازنین جوووووووووونم :)
نه ولم کنینننننننننننننننننننن ! بزارین برم تو دیوار از دست بلاگفا X-(
پاسخ nazanin farrokh : نه اجی..میخوای اردلان بی مهسا بشه...ههههه!!
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/04/17 02:51 ق.ظ
اِ نازی اومدی
برو داستان بذار دورهمی بخونیم
بدو اجی گلم
پاسخ nazanin farrokh : اجی مگه میمونی تا داستان بذارم؟؟
من که الان پایه ام..
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/04/17 02:48 ق.ظ
اره برو راااااااااااحت باش
پاسخ nazanin farrokh : اجی میخوایی مهسا رو به کشتن بدی؟؟
×مهسا×
دوشنبه 1392/04/17 02:47 ق.ظ
پس من الان با کله برم تو دیوار با اجازه
پاسخ nazanin farrokh : نه اجی یهو اوف میشی هان..
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/04/17 02:45 ق.ظ
خوبه تو با اردی کار داشتی من
با عمم کار نداشتم خدارو شکر
من جای تو بودم با کله میرفتم تو دیوار
خدارو شکر واسه ما از این موقعیت ها پیییییییییش
نمیاد چون ارمین اصلا جواب ادمو نمیییییییده
پاسخ nazanin farrokh : ههههههه!!
×مهسا×
دوشنبه 1392/04/17 02:43 ق.ظ
خیر سرم با اردی کار داشتم
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/04/17 02:42 ق.ظ
اره مسقره بازی
پاسخ nazanin farrokh : اجی هستی؟؟..
×مهسا×
دوشنبه 1392/04/17 02:40 ق.ظ
کلا امروز اکثر نت ها هی قط و وصل میشه :|
بلاگفا هم که رفته تو افساید
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/04/17 02:38 ق.ظ
اره خیلی بده
دوست مدرسم داشتم باهاش چت میکردم
نتم قطع شد
بعدشم دیگه نتونستم برم بلاگفا
×مهسا×
دوشنبه 1392/04/17 02:36 ق.ظ
آره :(( دوباره بلاگفا چت زده :((نت خودمم چت زده هی قط میشه :(( دارم دیونه میشششم :((
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/04/17 02:35 ق.ظ
اره فقط میهن بلاگ میتونم بیام
بلاگفا هم باز نمیکنه
×مهسا×
دوشنبه 1392/04/17 02:32 ق.ظ
من تو هیچ کدونم از وب های بچه ها نمیتونم برم تو میتونی ؟؟ :((
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/04/17 02:31 ق.ظ
بعله اینجام دارم نظر زیاد کینم
که فکر کنم 80 تا
شد نازی بعدا بیاد بااااااااااااید بره داستان
بگذاره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30