تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت4..

داستان قسمت4..

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:سه شنبه 1392/04/11-03:17 ب.ظ

سلام..
دااااااااستان...دااااااااستان...رو گذاشتم...

بچه ها نظرا خیلی کمه اگه همین جوری پیش بره...داستانو حذف میکنم...

نظرا رو برید بالا..لطفا..

.
.
.
دوستون دارم..بوووووووووووس..

ادامه ی مطلب..

اردلان:سلام عزیزم..گلم خوبی؟؟عشق من امروز کجاست؟؟

صورت من:

اردلان:عزیزم امروز مدرسه نیومدی چرا؟؟عشقم شب شام وقت داری؟؟

صورت من:

اردلان:عزیزم نمیدونی دلم داره واسه دیدنت پر میکشه...ارغوانم...عشق من...

صورت من:

اردلان:عزیزم..نفسم..الان باید یه کاری رو باید انجام بدم..بعدا بهت زنگ میزنم..بای.بوس..

من:تلفنتون تموم شد؟؟

اردلان:بله..خوب من همون جور که میدونید یه خیریه دارم...ولی دوس دارم که به خیریه های دیگه هم کمک کنم...(و...)

بعد از تموم حرفای چرت وپرت و بی خودی از خودش تعریف کردن قرار شد فردا برای بازدید به همراه منو مدیر بیاد البته با مهسا و ایینه...اینقدر حرف زدیم که زنگ خونه خورد...

امروز مهسا و ایینه کلاس فوق العاده داشتن..به همین دلیل من تنها تو مسیر خونه بودم...داشتم به حرفای اردلان پشت تلفن فکر میکردم به خودم گفتم چقدر دختر خوش بخته نه به خاطر این که اون اردلانه نه اصلا...به خاطر این که یکی هست اینقدر اونو دوس داره...که یه دفعه دیدم یه مازاراتی جلوی پام استاد...اردلان از ماشین اومد پایین و گفت:میخواین برسونمتون..مسیر منم از همین طرفه...

یه نگاهی به دور و برم انداختم گفتم:مرسی مزاحم نمیشم...

اردلان:مزاحم چیه؟؟شما مراحمید...بفرمایید..

منم سوار ماشین شدم...توی ماشین بودیم که یه دفعه دیدم جلومون تصادف شده...یه ترافیک سنگین...

اردلان:اگه موفقی میخوای از این راه بریم دورتر هست ولی خوب اینجا تصادف شده...

من:نمیدونم هر جور راحت ترین..

اردلان:پس بزن بریم...

توی راه بودیم که دیدم وایساد...

من:چرا وایسادین؟؟

اردلان:نوشیدنی چی میخوری؟؟

من:من الان نوشیدنی چیزی نمیخوام..اصلا نیازی نیست...

اردلان:خودت گفتی من یه اشراف زاده ام..برای یه اشراف زاده دور از ادب نیست که شما تشنه برید خونه؟؟

من:ا..ا...اخه..من..

اردلان:شامپاین بستنی خوبه؟!؟!

من:مرسی...اره...

رفت و چند مین بعد برگشت با 2 تا شامپاین بستنی...

اردلان:بفرمایید..یه سوالی دارم؟!؟

من:خوب بپرسید!!!

اردلان:دلیل اومدن شما اون روز به خونه ی من چی بود؟؟

من:خوب ما فقط میخواستیم بیام خونه ی انا رو ببینیم..همین...

اردلان:مطمئنید فقط خونه رو میخواستید ببینید؟؟؟

من:منظورتون چیه؟؟

اردلان:یعنی به خاطر دیدن داداش افسانه ای انا نبود؟؟

من:نه نبود..معلومه که نبود...اخه چرا بخواد باشه وقتی شما فرداش اومدید مدرسه؟؟

اردلان:نمیدونم اخه من تا جالا از این جور چیزا زیاد دیدم...

بعدش منو رسوند خونه..

اردلان:خداحافظ فردا همدیگرو میبینیم..

من:خدانگهدار..

من توی خونه خیلی استرس داشتم..ولی نمیدونم چرا...ساعت دیگه 4 شده بود و مطمئن بودم مهسا از کلاس برگشته...به مهسا یه زنگی زدم..

من:الو..سلام..خوبی عزیزم؟؟

مهسا:سلام اره خوبم...چه خبر؟؟

من:چه سوال خوبی بود..

مهسا: چرا؟؟

من:چون امروز تو راه برگشت اردلان سوارم کرد...بعد اومدیم از راه همیشگی بریم که برافیک بود..بعد پیچوند از راه طولانی رفت تو راهم برام شامپاین بستنی خرید...یه سوالی هم ازم کرد...

مهسا: دختر یه دقیه وایسا...شما با هم بودید..حتما ازت پرسید دوس پسر داری یا نه؟؟درسته؟؟

من:نه بابا...ازم پرسید که چرا اون روز اومدیم خونشون؟؟

مهسا: خوب تو چی جواب دادی؟؟

من:منم گفتم به خاطر این که میخواستیم خونه ی انا رو ببینم...

مهسا: افرین دختر..خیت نکردی...

من:مهسا ارغوان کیه؟؟

مهسا:دوس دختر اردلان..بابا..همون دختره که تو گروه اناست دیگه...

من:امروز اومده بود مدرسه؟؟

مهسا:نه غایب بود..

من:باشه عزیزم..کاری نداری؟؟

مهسا:نه بای..

من:بای..

بعد از تلفن دم در خونه زنگ زدن..زینگ زینگ...

من:کی میتونه باشه؟؟

رفتم دم در:سلام شما؟؟

؟:پستچی هستم خانوم..شما خانوم نازنین هستید؟؟

من:بله..

پستچی:نازنین راد..درسته؟؟

من:بله...چی شده؟؟

پستچی:خانوم یه بسته دارید..

من:برای منه..

پستچی:بله..

من:از طرف کی؟؟

پستچی: خانوم نمیدونم..بفرمایید اینجا رو امضاء کنید..

من:باشه مرسی..ممنون..

بسته رو اوردم تو اتاقم..بهش نگاه کردم..از طرف کی میتونه باشه؟؟



نوع مطلب : dastan 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
foot issues
شنبه 1396/06/18 04:54 ق.ظ
Having read this I believed it was rather informative.
I appreciate you spending some time and effort to put this content together.

I once again find myself spending a significant
amount of time both reading and commenting. But so what, it was still worthwhile!
How do you stretch your Achilles?
دوشنبه 1396/06/6 12:20 ب.ظ
Good day! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be okay.
I'm definitely enjoying your blog and look forward to
new posts.
How much does it cost for leg lengthening?
دوشنبه 1396/05/16 05:50 ق.ظ
You can definitely see your skills in the article you write.
The arena hopes for more passionate writers like you
who aren't afraid to mention how they believe. All the time go
after your heart.
Beatriz
دوشنبه 1396/02/25 06:13 ق.ظ
Wonderful items from you, man. I have take note your stuff prior to and you're simply extremely wonderful.
I really like what you have obtained right here, certainly like what you are
stating and the way wherein you assert it. You are making
it enjoyable and you still care for to stay it smart.
I can not wait to learn much more from you.
This is really a tremendous website.
BHW
شنبه 1396/01/19 01:22 ب.ظ
Hi Dear, are you truly visiting this web page daily, if so then you
will absolutely take pleasant knowledge.
مهرناز
جمعه 1393/11/10 09:41 ب.ظ
اخ جون...کاش منم ارمینو اینجوری اتفاقی میدیدم...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:11 ق.ظ
خب فکر کنم ایاالله زود قسمت
بعدی گذاشته خواهد شد
پاسخ nazanin farrokh : باشه اجی ایشالله امشب بقیه داستان رو میذارم..داستان وب امیر هم نظرا بره بالا میذارم..
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:10 ق.ظ
25
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:10 ق.ظ
24
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:09 ق.ظ
23
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:09 ق.ظ
22
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:09 ق.ظ
21
شنبه 1392/04/15 11:09 ق.ظ
20
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:08 ق.ظ
19
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:08 ق.ظ
18
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:08 ق.ظ
17
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:07 ق.ظ
16
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:07 ق.ظ
15
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:07 ق.ظ
14
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:07 ق.ظ
13
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:06 ق.ظ
10 2 تا نوشته شد
12
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:06 ق.ظ
10
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:05 ق.ظ
10
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:05 ق.ظ
9
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:05 ق.ظ
8
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:05 ق.ظ
7
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:04 ق.ظ
6
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:04 ق.ظ
5
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
شنبه 1392/04/15 11:04 ق.ظ
4


شنبه 1392/04/15 11:03 ق.ظ
3
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30