تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت3...

داستان قسمت3...

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:شنبه 1392/04/8-10:10 ب.ظ

سلام...
بچه ها داستان رو گذاشتم..
فقط چندتا چیز...
1)تو رو خدا وقتی نظر میذارید اسمتون یادتون نره..لطفا..

2)چون من دو تا وب دارم وقتی میگم اپم حتما میگم تو کدوم وبم..لطفا توجه کنید..
3)نظر ها هم این دفعه لطفا60 تا بشه..
4)میدونید چقدر دوستون دارم..

فردا صبح شد...دوباره صدای گوش خراش مامانم:نازنین..نازنین..بیدار شو مدرست دیر میشه..هان

من:باشه مامان..بلند شدم...

مامانم:عزیزم صبحونه هم حاضر کردم..میدونی که من نمیتونم تو خیریه امروز شرکت کنم...اما پول کمک به خیریه رو گذاشتم روی میز...شب میبینمت..بوس بای..

من:بای مامان..

من امروز توی مدرسه یکی از متولیان خیریه دانش اموزی بودم...تو راه مدرسه ایینه و مهسا رو دیدم و با هم به مدرسه رفتیم...

مهسا:نازنین به نظرم انا به خاطر پوزش هم که شده امروز بیشترین مبلغ رو به خیریه اهدا میکنه..

من:مهسا دعا کن این کار رو بکنه..خودت که میدونی این پول برای بچه های سرطانی هست..حالا انا هم اینقدرا بد نیست...

مهسا:اره دیگه باید هم از خواهرشوهرت دفاع کنی!!

من:مهسا چی داری میگی من اصلا از اردلان خوشم نیومد..با اون دماغ عملیش...

البته هم من میدونستم دارم دروغ میگم هم مهسا...

ایینه:بچه ها دم مدرسه همون پورشه پارت نیس؟!؟!؟

من:چرا خودشه!!

مهسا:مگه میشه یعنی مامان باباش پورشه دارن؟!؟

من:لابد..

مهسا:بزن بریم ببینیم کیه؟؟

من:باشه بدو بریم!!

رسیدیم دم در مدرسه وارد مدرسه که شدم مدیر سریع گفت:نازنین عجله کن...بدو الان جشن شروع میشه...

من:باشه خانوم همین الان میرم...

خلاصه وارد سالن اجتماعات مدرسه شدم...هنوز درها رو باز نکرده بودند..و قرار بود من طریقه ی کمک به این بچه ها رو برای اولیا توضیح بدم...واقعا داشتم از استرس میمردم..ولی یه نفس عمیق کشیدم..و اماده شدم...چند دقیقه بعد اولیا رو صندلی ها نشستند..و من روی صحنه رفتم..و شروع کردم...

بسم الله الرحمن الرحیم...

امسال با کمک و یاری شما برنامه ای در راستای کمک به بچه های سرطانی ترتیب داده شده است و قرار است به نمایندگی شما عزیزان برای بازدید و کمک مالی به یکی از این مراکز برگ سبزی جمع اوری شود...من به شخصه خوشحالم که سعادت همکاری در این پورژ رو دارم..کمک های ما شاید خیلی ناقابل باشد اما برای این بچه ها خیلی باارزش هست..و همین که ما به یاد اون ها بوده ایم دنیا دنیا ارزش داره..اردو هایی هم در رابطه با این عمیلایات برای بچه ها برنامه ریزی شده..که برای اشنایی بیشتر بچه ها با در این رابطه هست...

کسی سوالی داره که بتونم کمکش کنم؟؟

یک نفر دستشو بالا کرد و گفت:بته من یه سوال دارم...

من اول نشناختمش..واااااااااای خدا اون اردلان بود..اون این جا چیکار میکنه...ولی باز در کمال خونسردی چواب دادم:بله حتما..خوشحال میشم...

اردلان: غیر از بچه های مدرسه شخص دیگری میتونه به صورت مستقیم با این برنامه در ازتباط باشن؟؟

من:بله البته اگه تمایل داشته باشن چرا که نه؟؟خیلی هم خوشحال میشیم...

اردلان با یه لبخند جذاب جواب داد:چقدر عالی...پس من میخوام به صورت مستقیم در جریان تمام برنامه ها باشم...

من:بله بعدا به طور کامل صحبت میکنیم...

بعد ازتموم شدن جشن همه ی مادر و پدر ها رفتن بیرون از مدرسه ..همه ی بچه ها هم رفتن سر کلاسا..توی راهرو فقط من موندمو اردلان اومد جلو به من گفت:قرار شد با هم حرف بزنیم..

من:اره قرار شد ولی من الان کلاس دارم باید برم سرکلاس..ببخشید...راستی تا جایی که من خبر دارم این جشن برای اولیا برگذار شده است شما به من گفتید که برادر انا هستید..درسته؟؟

اردلان باز با اون لبخندش جواب داد:اول اره من برادرش هستم ولی خوب به دلیل مشغله ی پدرم من به جایش امدم..دوم من دیگه به همین اسونی ها وقت ندارم به مدرسه سر بزنم..همین الان باید با هم حرف بزنیم...

در همین حال مدیر امد و گفت:نازنین جان اقای هوشمند دیگه وقت ندارد به مدرسه بیاید همین الان درباره ی خیریه صحبت کنید..من به معلمت خبر میدهم...

من:چشم خانوم...

مدیر رفت و اردلان گفت:دیدی گفتم...

من که خون خونم رو میخورد گفتم:بله درسته!!بریم تو دفتر...

تو همین حال تلفن اردلان زنگ خورد...



نوع مطلب : dastan 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How do you grow?
یکشنبه 1396/05/15 10:08 ب.ظ
Excellent goods from you, man. I have keep in mind your stuff previous to and you are just extremely great.
I actually like what you've obtained here, certainly
like what you are stating and the best way in which you say
it. You are making it enjoyable and you still care for to stay it smart.
I cant wait to read far more from you. That is really a tremendous site.
Valentin
دوشنبه 1396/02/25 07:49 ق.ظ
My family members every time say that I am wasting my time here at web, except
I know I am getting knowledge daily by reading thes nice content.
BHW
یکشنبه 1396/01/20 01:16 ب.ظ
I am sure this piece of writing has touched all the internet users, its really really pleasant post on building up new webpage.
مهرناز
جمعه 1393/11/10 09:36 ب.ظ
خیلی ممنون...
erfane
دوشنبه 1392/04/10 11:47 ب.ظ
وایییییی چقدقشنگ بودداستانت
پاسخ nazanin farrokh : مرسی دلبرکم..بوووووووووووووووووس..
erfane
دوشنبه 1392/04/10 11:20 ب.ظ
آجی این قالبت عالیه خیلی خوشگله توشم میتونم نظربدم ولی تواون نه:-(باشه زودزودمیام.به قول خودت بوووووووووس
پاسخ nazanin farrokh : مرسی اجی..اره اجی زود زود بیا..بوووووووووووووووووس..
تینا تتلو
دوشنبه 1392/04/10 05:51 ب.ظ
آجب با یه خبر از زالومه آپم
ضرر میکنی اگه نیاییاااا
بوووووس عاشقتم
پاسخ nazanin farrokh : اووومدم...بووووووووس...
دوشنبه 1392/04/10 05:17 ب.ظ
dooooost dashtaaaaaaaaaaaaam
پاسخ nazanin farrokh : اخ جون داااااااااااستان...
nazanin
دوشنبه 1392/04/10 12:38 ب.ظ
چرا دیگه اپ نمیکنیییخ
پاسخ nazanin farrokh : اجی نظرا زیاد بشه چشم...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
دوشنبه 1392/04/10 03:07 ق.ظ
اجی عالی
میسی خفر دادی
پاسخ nazanin farrokh : مرسی اجی..خواهش میکنم وظیفه بود..
nazanin-vove
یکشنبه 1392/04/9 05:44 ب.ظ
سلام عزیزم.من اون پسوندvoveرو کنا اسمم گذاشتم تا با اونیکی نازنین غاطی نشم...داستانت مثل همیشه خیلی خیلی خوشگل بود.مرسی بابت خبر
پاسخ nazanin farrokh : مرسی..اجی کار بسیار خوبی کردی!!
nazanin
یکشنبه 1392/04/9 04:18 ب.ظ
عایییییی بود . . ترو خدا ادامه بده همین جور.بوووووس
پاسخ nazanin farrokh : باشه عزیزم..مرسی..بووووووووووووووووس..
ایینه
یکشنبه 1392/04/9 12:17 ب.ظ
وااااای عااالی بوووود عزیز دلم!
پاسخ nazanin farrokh : مرسی اجی..نظر لطفته...بووووووووووووس..
غزل
یکشنبه 1392/04/9 08:49 ق.ظ
salam azizam
kheily ali bo0od
mer30 ke khabar dadi
پاسخ nazanin farrokh : مرسی غزلم..اجی وبت چرا اون جوری شده؟؟
خواهش وظیفه بود..
تینا تتلو
یکشنبه 1392/04/9 08:39 ق.ظ
واااااااااااای آجی جونم محشرررر بود کیف کردم ببین داستان خیلی خوب مینویسی خیلییییی
چرا مال امیر هم به خوبی این نمینویسی؟
البته نمیگم مال امیر بده هاااا ولی مال اردلان خیلی بهتر از اونه!پس معلومه به خرده اردلانو بیشتر میدوستیااااا
میسی که خفر دادی عسیسمممممم بووووس عاشقتم
پاسخ nazanin farrokh : مرسی عزیزم...لبات قشنگ میخونه...
نه اجی اصلا این طور نیس..من هر دوتاشون رو به اندازه ی جونم دوس دارم...
خواهش اجی وظیفم بود...بوووووووووووووووووس...
erfane
یکشنبه 1392/04/9 03:30 ق.ظ
سلام نانا.خیلی دلم واست تنگ شده:-( .وایییی چقداین قالبت خوشگلههه
پاسخ nazanin farrokh : سلام اجی جونم..منم عزیزم دلم برات تنگ شده بود...چه خبرا؟؟
مرسی عزیزم..
اجی بیشتر به هم سر بزن...بوووووووووووس..
×مهسا×
یکشنبه 1392/04/9 01:42 ق.ظ
azizam kheyli ghashang bood :)

chera behem khafar nadadi :((
پاسخ nazanin farrokh : مرسی عزیزم..
مهسا جونم اخه اجی من اولین نفر به تو خبر دادم..چطور میشه؟؟
بازم ببخشید اجی...شرمنده ایشالله دفعه ی بعدی جبران میکنم..
parinaz
شنبه 1392/04/8 11:55 ب.ظ
اوهو
داستان داره خیلیییییییییییییییی جذاب میشه!!
عاللللللللللیییی بود عزیزم
پاسخ nazanin farrokh : اره...مرسی عزیزم..
arghavan
شنبه 1392/04/8 11:22 ب.ظ
bah bah che dastane ghshangi bood aji joonam lotfan ghesmate badisham zoodtar benvis
پاسخ nazanin farrokh : مرسی عزیزم..چشم حتما...
3ara tatal
شنبه 1392/04/8 10:39 ب.ظ
vali kheyli kam boodaaaaaaaaaaaaaa ! hala eybi nadareh mohem ine k gozashti azizam !
پاسخ nazanin farrokh : ببخشید اجی اخه مامانم خیلی غرغر میکنه...همش میگه امواج مغناطیسی رو مخت اثر میذاره و این حرفا منم برای این که تموم کنه این حرفاشو زود بلند میشم...ههههههههههه!!!
3ara tatal
شنبه 1392/04/8 10:31 ب.ظ
hooraaaaaaaaaaaaaa avval shodaaaaaaaaaaaaaam !
پاسخ nazanin farrokh : اره.......هورااااااااااااااااااا....
3ara tatal
شنبه 1392/04/8 10:31 ب.ظ
3lm azizam mer30 khabar dadiiii ! da3tan me3e hamishe aliiiiiiiiiiiiiiiiii boood1
پاسخ nazanin farrokh : مرسی عزیزم...همیشه سعی میکنم خبر بدم...بوووووووووووووس...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر