تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت 2...

داستان قسمت 2...

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:سه شنبه 1392/04/4-11:15 ب.ظ

سلاااام بچه ها..قسمت دوم داستان رو گذاشتم..
امیدوارم خوستون بیاد..
فقط یه چیزی لطفا نظرا به 40 تا برسه..اون موقع دوباره اپ میکنم..

دوستون دارم..بووووووووووووس..

ادامه مطلب داستان...

خوب بعد از یه سری فکر بیهوده درباره ی گروه انا و مدرسه..ناهار خوردم..و نوبت تکالیف مدرسه رسیده بود..خوب انجام دادم..و یه زنگ به ایینه و مهسا زدم...

من:سلااام..خوبی؟؟..ایینه میای بریم بیرون با مهسا...

ایینه:باشه منم پایه هستم..حوصلم سر رفته...

من:باشه..پس بذار یه زنگی به مهسا بزنم...بابای عزیزم...

ایینه:باشه عزیزم..بابای..

گوشی رو قطع کردم وبه مهسا زنگ زدم..

من:سلام مهسا..خوبی؟؟اجی میای بریم بیرون؟؟من و ایینه میخوایم بریم..تومیای؟؟

مهسا:اره چرا نیام؟!؟حتما..یه اتفاقی هم افتاده باید بهت بگم...چه ساعتی میخوایم بریم بیرون؟؟

من:همین الان...اماده شو..سر کوچه قرارمونه..باشه؟؟

مهسا:باشه..بابای..

سر کوچه همدیگرو دیدیم..

من:مهسا چی میخواستی به هم بگی؟؟

مهسا:بهتر بهم بگی کجا میخواستی منو ببری؟؟...بیا بریم بهت میگم..

ایینه:واااااااااای مهسا جون به لبم کردی بگو دیگه..!!

مهسا:اون پورشه رو یادتون میاد..امارشو در اوردم..

من:خوب چی فهمیدی؟؟

مهسا:باید موژده گونی بدید!!

من:مهساااااااااااااااا..اذیت نکن...

مهسا:هههههههههه!!باشه بابا!!خونش همین دو رو ورا هست..نازنین در مورد قصر نیاوران چیزی شنیدی؟؟

من:مهسا خوبی؟؟معلومه که شنیدم..اره همون موزه دیگه..که نزدیکه پیتزا چمن دیگه..

مهسا:احمق جان..اون نه..قصر یه پولدار که خیلی بزرگه..

ایینه:اره من شنیدم..باید خیلی جالب باشه!!

مهسا:خونه ی اون پورشه همونه..و خونه ی انا هم همونه..

من:مهسا دیدی بهت گفتم ماشین انا هست...

مهسا:نازنین تو اون خونه فقط یه نفر که زندگی نمیکنه..یه ماشین هم نیست..اون ماشین یا مال خواهر اناست یا مال برادرش...

من:انا مگه خواهر داره..اون کجاست؟؟چند سالشه؟؟

مهسا:هم سن اناست ولی با برادرش امریکا زندگی میکنه..فک کنم برگشته..

من:پس چرا نمیاد مدرسه..

مهسا:اخه شاید میخواد با بقیه گروهشون بیاد و با اونا وارد مدرسه بشه..

من:مهسا حال اگه ماله برادر باشه چی؟؟راستی اسمشون چیه؟؟

مهسا:اسم خواهرش تیناست ولی اسم برادرش رو نمیدونم..اخه از وقتی که من انا رو میشناسم امریکا زندگی میکنه..طبق افسانه ها میگن خیلی خیلی خوشگله..!!

ایینه:یعنی اینقدر مرموزه که به افسانه ها پیوسته..هههههههههههه!!!

مهسا:اره یکم بیشتر از مرموز..اخه خیلی پافه...

من:واااااااااای دلم میخواد ببینمش...جریان جالب شد..

مهسا:بیا بریم دم خونش شاید دیدیش..

من:پس بدو بزن بریم...اخ جونم..

رفتیم دم در خونشون از دیوار پریدیم تو خونه..پشت بوته ها قایم شده بودیم..که یه دفعه یه صدایی اومد...

؟:ببخشید شما دخترا اینجا چیکار دارید؟؟

صداش صدای یه پسر بود..چهار ستون بدنم داشت میلرزید...انگار یه دفعه تب کردم..

وگفتم:ما..ما..ما از دوستای انا هستیم..وبرگشتم نگاش کردم..(یه پسر با چشای رنگی و قد بلند و لبخند جذاب...وایساده بود..)

مهسا:سلام..فک کنم شما برادر انا باشید درسته؟؟من مهسا هستم..واینا نازنین و ایینه هستن...

ایینه:شما اسمتون چیه؟؟

؟:من اسمم مهم نیس..حالا چرا پشت بوته ها قایم شدید..

من:اخه میخواستیم انا رو سوپرایز کنیم..شما هم بهش چیزی نگین لطفا..

؟:سوال اصلی اینجاست..چطوری وارد این خونه شدید؟؟اخه این جا نزدیک به 200 تا نگهبان و 100 تا پرسونل داره..چطوری کسی شما رو ندیده؟؟میدونید از دوستای انا خوشم میاد..300 نفر ادم رو پیچوندن..راستی من همه ی دوستای انا رو میشناسم..اونا همشون اشراف زاده هستن..ولی هیچ وقت چیزی از شماها نگفته بود...

من که از دست این پسر خیلی جوش اورده بودم به خاطر به رخ کشیدن ثروتش گفتم:یه اشراف زاده به قول خودتون اول خودشو معرفی میکنه!!..بعدشم هر کسی تو زندگیش یه رازایی داره..شاید انا صلاح ندونسته که به شما حرفی بزنه..راستی شما که به امینت این خونه اینقدر مینازید برای دیوارای خونه اژیز بذارید...و با حالت تمسخر امیز خندیدم..ههههه!!

؟:منو ببخشید حق با شماست باید اول خودمو معرفی میکردم..من اردلان برادر انا هستم..یعنی میخواید بگید از دیوار وارد این خونه شدید...گفته بودن نسل تارزان منقرض شده که؟؟نشده؟؟هههههه!!!

من از عصبانیت خندم گرفته بود و گفتم:تقصیر ما نیست اخه این خونه اینقدر دار و درخت داره ادم با جنگل اشتباش میگیره...مگه نه بچه ها؟؟

مهسا و ایینه در حال خنده گفتن: حق با تو نازنین..

من:راستی یه توصیه وقتی شما هستید نیازی به 200 تا نگهبان نیست..هههه!!شما همیشه عادت دارید تو جنگل بچرخید و نوادگان تارزان رو غافل گیر کنید؟؟ههههههه!!اگر الان پدربرزگم بود..حیف که نیست..

اردلان تا اومد جواب بده یه صدایی اومد که صدای یه دختر بود...

؟:اردلان داداشی دیونه شدی داری با خودت حرف میزنی؟؟

اردلان:ا..ا..اجی نه داشتم با تلفنم حرف میزدم...

صدا صدای انا بود...

انا:باشه پس ادامه بده من مزاحمت نمیشم..بابای

اردلان:باشه..بابای..

من:چرا ما رو لو ندادی؟؟تو که الان میتونستی؟؟

اردلان:من از همون اول میتونستم..شما ها دوستای انا نیستید..فک نکن نفهمیدم..حالا دیگه برید..

من کمی به من و مون افتادمو گفتم:از اشنایینتون خوش بخت شدم..خداحافظ..

اردلان:همچنین..خداحافظ..

ما واقعا خوشکمون زده بود..راستشو بخواین واقعا جذاب و خوشگل بود..مخصوصا چشاش محشر بود... بعد از تموم این ماجراها ما از هم خداجافظی کردیم ورفتیم خونه هامون..تمام شب تو فکر پسر اردلان بودم اصلا از فکرش بیرون نمیرفتم..فردا هم تو مدرسه جشن خیریه بود و قرار بود اولیا برای کمک بیان مدرسه...



نوع مطلب : dastan 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
std testing
یکشنبه 1396/04/4 09:32 ب.ظ
بسیار قلب از خود نوشتن در حالی که صدایی مناسب اصل آیا نه کار بسیار خوب با
من پس از برخی از زمان. جایی در سراسر جملات شما قادر به من مؤمن اما فقط برای بسیار در حالی که کوتاه.
من این مشکل خود را با فراز در منطق و شما خواهد را سادگی به پر کسانی که شکاف.
اگر شما که می توانید انجام
من می مطمئنا تا پایان مجذوب.
Lynda
دوشنبه 1396/02/25 11:21 ق.ظ
I'd like to thank you for the efforts you've put in writing this blog.
I'm hoping to view the same high-grade content from you in the future
as well. In fact, your creative writing abilities has encouraged
me to get my own, personal site now ;)
manicure
سه شنبه 1396/01/22 11:29 ب.ظ
Thanks to my father who stated to me on the topic of this blog, this website is genuinely remarkable.
مهرناز
جمعه 1393/11/10 06:37 ب.ظ
من همون پایینیه ام اسمم یادم رفته بود
جمعه 1393/11/10 06:36 ب.ظ
خیلی داره جالب میشه...جریان تارزان خیلی باحال بود...مرسی...
parinaz
شنبه 1392/04/8 11:58 ب.ظ
اون دوسته عزیزی که اسم نداره مهساس
پاسخ nazanin farrokh : ههههههههه!!خدا رو شکر پیداش کردم..مرسی اجی...
شنبه 1392/04/8 04:02 ب.ظ
اون وبم ترکید اینجا منتظرتم [قلب شکسته]
پاسخ nazanin farrokh : جان عزیزم کدوم وبت...اه خدا ...اقا اسمتن یادتون نره لطفا...
تینا تتلو
شنبه 1392/04/8 06:08 ق.ظ
خبــــــ به 40 رسید ایول به خودم
آجی بی صبرانه منتظر داکستانتم بووووس عاشقتمممم
پاسخ nazanin farrokh : هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا....هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا....
امشب یه عالمه داستان دارید...اجی الان باید برم کلاس برگشتم داستان رو میذارم...بووووووووووووس...
تینا تتلو
شنبه 1392/04/8 06:06 ق.ظ
کارت سخته هاااا...باید واسه هر دوتا وبت داکستان بگی
خب قسمت بعدی این داستانتو خیــــــــــــــلی
زیاد بگو باشه؟؟؟
39
پاسخ nazanin farrokh : اره اجی خیلی یه فکری حالا دارم...
باشه این دفعه گلاخ میذارم...
تینا تتلو
شنبه 1392/04/8 06:05 ق.ظ
نازنین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چرا نظرا دو بار تایپ میشههههههه؟؟؟
خب چه بهتر!
38
پاسخ nazanin farrokh : ؟؟؟؟؟؟
برا منم جای سوال داره؟؟
تینا تتلو
شنبه 1392/04/8 06:04 ق.ظ
دارم به این میفکرم منم یه وب تو میهن بلاگ بزنم
جالب میشه
36
پاسخ nazanin farrokh : ههههههههههه!!
تینا تتلو
شنبه 1392/04/8 06:04 ق.ظ
دارم به این میفکرم منم یه وب تو میهن بلاگ بزنم
جالب میشه
36
پاسخ nazanin farrokh : اره اجی خیلی بهتر از بلاگفا هست..راحت تر کار باهاش...
تینا تتلو
شنبه 1392/04/8 06:04 ق.ظ
اوا چرا دوبار تایپ شد؟؟!!
حالا بیخی مهم نی
35
پاسخ nazanin farrokh : نمیدونم هر چند از گاهی این جوری میشه؟!؟
خخخخخخخخخخخ
تینا تتلو
شنبه 1392/04/8 05:59 ق.ظ
الان 32 تاس دیه...
33
پاسخ nazanin farrokh : ههههههههههه!!
تینا تتلو
شنبه 1392/04/8 05:59 ق.ظ
الان 32 تاس دیه...
33
پاسخ nazanin farrokh : بله....
تینا تتلو
شنبه 1392/04/8 05:58 ق.ظ
اوه بفهشید سیلوم
پاسخ nazanin farrokh : سلام عزیزم...
تینا تتلو
شنبه 1392/04/8 05:57 ق.ظ
چرا نظرا به 40 تا نمیرسه؟؟؟
پاسخ nazanin farrokh : چون شماها نظر نذاشته بودید...
parinaz
جمعه 1392/04/7 08:29 ب.ظ
عالییییییییییییی بود عزیزم
پاسخ nazanin farrokh : مرسی..عزیزم...
ღ¥êɢαñêн ²α£mღ
چهارشنبه 1392/04/5 09:41 ب.ظ
اجی داستان عاالی بوس!
پاسخ nazanin farrokh : مرسی..راستی اون چیزی رو که خواسته بودی رو چشم...
nazanin
چهارشنبه 1392/04/5 07:56 ب.ظ
سلام من داستانتو میخونم چون هم اسممی و اردلان طعمه رو دوست دارم . امید وارم داستانتو ادامه بدی کمکم داره جالب میشه
پاسخ nazanin farrokh : اره عزیزم این داستان برخلاف اون یکی خیلی بامزه و پرتلاتم هست...این یکی رو هیجانی درست کردم...
nazanin
چهارشنبه 1392/04/5 02:31 ب.ظ
سلااااااام عزیزم.داستانت محشر بود محشر.ایول خوشم اومد.بابای...راستی مرسی بابت خبر
پاسخ nazanin farrokh : مررررسی عزیزم..خواهش میکنم..
arghavan
چهارشنبه 1392/04/5 11:57 ق.ظ
عزیزم خییییییییییییییییلی خوشمل بود فقط چرا من تو داکسان نبودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ nazanin farrokh : تشکر..عزیزم میای نگران نباش..
3ara tatal
چهارشنبه 1392/04/5 08:52 ق.ظ
3lm azizam mer30 khabar dadiiii ! da3tan aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiii bood me3eh hamisheh !
پاسخ nazanin farrokh : مررررسی..عزیزم..بووووووووووووووس..
تینا تتلو
چهارشنبه 1392/04/5 06:07 ق.ظ
راستی تو چرا دیگه تو وب عمو تتلیت داستانو ادامه نمیدی؟
24
پاسخ nazanin farrokh : اجی کی گفته ادامه نمیدم میدم...امشب قسمت بعدی رو به احتمال قوی میذارم..
تینا تتلو
چهارشنبه 1392/04/5 06:06 ق.ظ
یا فقط دختری بود به اسم تینا خواهر انا و اردلان
23
پاسخ nazanin farrokh : نه تو توی داستان بیشتر از این حرفا هستی..
تینا تتلو
چهارشنبه 1392/04/5 06:03 ق.ظ
میگم من تو داستانت اصلا وجود خارجی دارم
پاسخ nazanin farrokh : بله عزیزم وجود خارجی داری..
تینا تتلو
چهارشنبه 1392/04/5 06:02 ق.ظ
اوووف من خسته شدم بیا یکم بحرفیم
21
پاسخ nazanin farrokh : باشه..
تینا تتلو
چهارشنبه 1392/04/5 06:01 ق.ظ
20
تینا تتلو
چهارشنبه 1392/04/5 06:01 ق.ظ
19
تینا تتلو
چهارشنبه 1392/04/5 06:00 ق.ظ
18
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30