تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت..25

داستان قسمت..25

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:یکشنبه 1393/01/31-06:54 ب.ظ

سلاااام...
ببخشید داستان این دفعه دیر شد چون امتحانام خیلی فشرده بود...یه خبر خوب اخر  این هفته تقریبا تموم میشه...
ببخشید داستان کمه..ولی برید حالش رو ببرید...
دوستون دارم...

اردلان:سلام..حاضری؟!

ارغوان:.......................

اردلان:یعنی چی نه؟!من و مسخره کردی؟!

ارغوان:.......................................

اردلان:اه باشه بابا..

گوشی رو قطع کرد...

من:چی شده؟نمیاد؟

اردلان:نه نمیاد میگه براش مشکلی پیش اومده..

من:باشه اینم یه روز بقیش رو چه جوری میتونه در بره...

ارسلان:مامان ارغوان نمیاد؟!

من:عزیزم نه گفته که الان نمیتونه اما خیلی زود میاد دنبالت..خب حالا میخواین چیکار کنین؟!

ارسلان:بریم بازی!!

اردلان:راستی تو مهدکودک میری؟!

ارسلان:اره بابا..

اردلان:مهدت کجاست؟!

ارسلان:نزدیک خونمونه..

اردلان:باشه عزیزم..حالا دقیقا میخوای چه بازی کنی؟!

ارسلان:نمیدونم یه بازیه باحال!

من:میخوای با PSPمن بازی کنی؟!بن 10؟!

ارسلان:اره خیلی دوست دارم این بازیو!!

اردلان:برو PSP رو از روی میز بردار بازی کن..

من:منم برات خوراکی میارم باشه؟!

ارسلان:باشه..میشه عصر هم بریم پارک؟!

من:اره چرا که نه!!

چند ساعتی گذشت و اردلان و ارسلان شدیدا مشغول بازی بودن منم خوش حال بودم اما انگار همش یه استرسی رو با خودم حمل میکردم..

براشون کلی خوراکی بردم..با هم میوه خوردیم..کارتون دیدیم..حالا انگار میفهمیدم که چرا میکن بچه ها به زندگی ادما روح میبخشن یعنی چی ... تازه با وجود این که اون بچه انگار رغیب من بود اما اصلا این حس و بهش نداشتم و مثل پسر خودمم دوستش داشتم...

دیگه حالا مطمئن بودم که میخوام چیکار کنم من همیشه در ارزوی یه پدر بودم اما دلم نمیخواست که این بچه از این پدر به این مهربونی محروم بمونه پس تصمیم و گرفتم و احساس بهتری داشتم...

سر شب شده بود و اردلان یه دفعه یه تصمیمی گرفت...

اردلان:بریم بیرون ؟! مگه قرار نبود ارسلان و ببریم پارک؟!

ارسلان:اره بریم..بریم..

اردلان:تو چی میگی نازنین؟!

من:اره بریم...خیلی خوش میگذره…

اماده شدیم که بریم بیرون رفتیم توی پارک کینگ و سسوار ماشین شدیم...همه چی چقدر برام جالب بود انگار همه چی یه طور دیگه بود...رسیدیم یه پارک کورد علاقه اردلان،پارک نیاوران...اردلا واسه هر سه تامون از بستنی چمن 3 تا بستنی گرفت رفتیم توی پارک خوردیم همه میومدن و با اردلان عکس میگرفت منو ارسلان هم یه کم جلوتر میرفتیم بعد از یه سری امضاء و از این حرفا بالاخره اردلان به جمع ما پیوست...اردلان یه گوشه دور میدونه داشت به ارسلان بدمینتون یاد میداد منم نگاهشون میکردم...

نمیدونم انگار اون لحظه ها منو برد به روزای اول..روزای بچگی..اون روزا که اردلان نبود اما یاد.............

اردلان:نازنین داری به چی فکر میکنی!؟ بیا بازی بابا..بیخیال...

من:باشه بریم فقط مواظب باش نبازی؟!

اردلان:بچه پرو انگار خودم این کار رو بهت یاد دادم...

اره اردلان اولین بار با من بدمینتون بازی کرد خودش به من یاد داد...آه...بادش به خیر ساید اینجا اخر این رابطه ست..بسه..

اردلان:نازنین چیه چرا اصلا هواست به من نیست؟خوبی؟بیا راکت رو بگیر...

من:اماده ای میخوام سرویس بزنم...

اردلان:بله..

بازی خوبی بود اما اخرش مساوی شدیم و دیگه اینقدر خسته بودیم که حال بردن همدیگرو نداشتیم...

دیگه رفتیم سمت ماشین..سوار شدیم و رفتیم به سمت خونه که اردلان جلو شهرکتاب نیاوران وایساد...

من:کاری داری اینجا؟!

اردلان:نه ولی دلم میخواد یه چرخی توش بزنم خیلی وقته که نیومدم..

من:باشه..

پیاده شدیم رفتیم تو...داشتیم کتابا رو نگاه میکردیم...اردلان واسه ارسلان از قسمت اسباب بازیا چندتا ماشین و از این جور چیزا خرید..منم داشتم به کتابا نگاه میکردم...که یه دفعه روی یه کتاب و دیدم که نوشته بود "رهایش کن و به خدا بسپار" بعد نگاهم افتاد به اردلان و ارسلان..چه برقی تو چشم جفتشون بود..چقدر خوش حال به نظر میرسیدن..کاااش...........

اردلان:نازنین اگه دیگه کاری نداری بریم عشقم؟!

من:اره..بریم...

دیگه رسیدیم خونه...ارسلان از خستگی توی ماشین خوابش برده بود...توی اتاق من روی تخت من خوابید تا صبح..من توی اتاق اردلان خوابیدم و اردلان و توی حال روی کاناپه..

شب نصف شب رفتم اب بخورم که دیدم اردلان بیدار و داره تو تاریکی اشک میریز و عکسامون و نگاه میکنه..میتونستم توی فکرش رو بخونم..داشت از یه طرف به من و خودش فکر میکرد و از یه طرف به ارسلان و مطمئن بودم که ارغوان اصلا براش مهم نبود اما اون بچه گناهی نداره...حالا من تصمیم گیری رو براش اسون میکنم...اره..دوباره به یه نقطه ی سخت رسیدیم اما باید تصمیم گرفت...من خرچقدر هم سعی کنم جای مادر ارسلان رو نمیتونم بگیرم..پس بهتره که...

اردلان:نازنین نخوابیدی؟

من:اومدم اب بخورم...(نمیخواستم بغض توی گلومو بفهمه)

اردلان:باشه عزیزم..

من:تو چرا نخوابیدی؟

اردلان:خوابم نبرد..دیگه برو بخواب فردا ساعت 10 باید بری ازمایشگاه..

من:باشه..شب بخیر...

اردلان:شب بخیر..(و پیشونیمو بوسید)

تا صبح خوابم نبرد و همش فکر میکردم صبح ساعت 7 زود تر از همه بلند شدم و به ارغوان زنگ زدم...

من:الو ارغوان کارت دارم بیا کافه زعفرانیه..اردلان نفهمه...

ارغوان:باشه..



نوع مطلب : dastan 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
feet pain
دوشنبه 1396/06/27 08:58 ب.ظ
First of all I want to say superb blog! I had a quick question in which I'd like to ask if you don't mind.
I was interested to find out how you center yourself and clear your head before writing.
I have had difficulty clearing my mind in getting my thoughts out.
I do take pleasure in writing but it just seems
like the first 10 to 15 minutes are generally wasted just trying to figure out how to begin. Any suggestions or tips?
Kudos!
How can you get taller in a week?
سه شنبه 1396/06/7 09:41 ب.ظ
Hello everyone, it's my first go to see at this web site, and paragraph is
actually fruitful in support of me, keep up posting
such articles.
What causes painful Achilles tendon?
دوشنبه 1396/05/16 07:57 ب.ظ
We're a group of volunteers and starting a new scheme
in our community. Your site provided us with valuable info to work on.
You have done an impressive job and our whole community will be thankful to you.
Carson
دوشنبه 1396/05/9 09:33 ب.ظ
Does your website have a contact page? I'm having a tough time locating
it but, I'd like to shoot you an e-mail. I've got some recommendations for your blog you might be interested in hearing.
Either way, great blog and I look forward to seeing it improve over time.
Robby
سه شنبه 1396/02/26 02:02 ق.ظ
hi!,I like your writing so so much! proportion we be in contact more approximately
your article on AOL? I need a specialist on this
area to resolve my problem. Maybe that is you! Having a look ahead to see you.
Doreen
دوشنبه 1396/02/25 04:26 ب.ظ
Valuable info. Lucky me I found your website by
accident, and I'm stunned why this twist of fate did
not happened earlier! I bookmarked it.
BHW
سه شنبه 1396/01/29 02:17 ق.ظ
What's up, constantly i used to check weblog posts here early in the
dawn, for the reason that i like to learn more and more.
manicure
سه شنبه 1396/01/22 01:47 ق.ظ
Undeniably consider that which you said. Your favorite reason seemed to be on the net the simplest factor to consider of.

I say to you, I definitely get annoyed while other folks
consider worries that they plainly don't recognize about.
You controlled to hit the nail upon the top and defined out the entire thing with no need side effect , other
people can take a signal. Will probably be again to get more.

Thanks
BHW
دوشنبه 1396/01/21 05:37 ق.ظ
My partner and I stumbled over here by a different web page and
thought I may as well check things out. I like what I see so
now i am following you. Look forward to looking over your web page yet
again.
BHW
چهارشنبه 1396/01/16 12:50 ب.ظ
Thank you for any other magnificent article. Where else may just anybody get that type of information in such a
perfect approach of writing? I've a presentation subsequent week, and I'm at the
look for such information.
manicure
دوشنبه 1396/01/14 11:21 ب.ظ
Hi to all, how is all, I think every one is getting more from this site, and your views
are fastidious in support of new people.
مهرو
چهارشنبه 1394/08/27 10:19 ب.ظ
از حرفات فهمیدم تمونه دولتی میری منم تیزهوشان میرم عزیزم.
مهرو
چهارشنبه 1394/08/27 10:17 ب.ظ
عاشقتم
eshghe tatal-nafas
چهارشنبه 1393/03/21 11:32 ق.ظ
aji nazi tabriiiiiik!!!
fek konam emruz az exam'a t 6odi mg na??
vaaaaaaay!!!!!!
dastaaaan kooooo?
پاسخ nazanin farrokh : عزیزم ببخشید امتحانات مدارس نمونه دولتی مونده بود..دیگه راحت شدم..
melika
شنبه 1393/02/20 05:42 ب.ظ
اینم ادرس ..www.meli-armin.blogfa.com
melika
شنبه 1393/02/20 05:40 ب.ظ
بچه هاااا شما هم بیایییید هااااااااا .....
melika
شنبه 1393/02/20 05:40 ب.ظ
سلااااااااااااااااام بلاخره وب باز کردمممممممممم نازی بیااااااااااااییی ها
mn one v
جمعه 1393/02/19 11:03 ب.ظ
hala ke ma te bikar shodim u emtehan dari emthanay shoma key tamom mishe eshala1 haf
mona t.n.t
چهارشنبه 1393/02/17 12:08 ق.ظ
mersiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii fadat ye bos barat konje labat mersiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii fadat ye bos barat konje labat
mn one v
شنبه 1393/02/13 08:54 ب.ظ
dost golammmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm.........pa dastan ko???? ay baw mordim ke.mishe zod bezari aya??
پاسخ nazanin farrokh : azizam bad az emtehana mizaram...eshalah...
mona t.n.t
شنبه 1393/02/13 04:56 ق.ظ
nazi jun tu gh 21 hm goftam man taze emshab ba webet asha shodam dastanetam khundam va raziam azash vali kash az esme bacheha vase shkhsiyatae dastanet estefade nemikardi in juri bazia dochare suetafahom mishan vali az un jai ke enqad be music alaqe mandi dust daram vaqti cilipam umad birun nazareto behem begi boooooooos
پاسخ nazanin farrokh : hatman ali khahad boood...
melika
سه شنبه 1393/02/9 07:56 ب.ظ
خیلیییییییییییییییی خوبه
emirtataloo
دوشنبه 1393/02/8 12:49 ب.ظ
ghesmatebadikeimiyad
پاسخ nazanin farrokh : اجی بعد از امتحانات
melika
یکشنبه 1393/02/7 09:48 ب.ظ
بچه هااا اهنگ جدید ارمین چی شد صدات قطع شد و گوش کردین برا ایدین خونه عالی بود من گریه کردم
پاسخ nazanin farrokh : من الان دارم دان میکنم..
fatemeh gh
یکشنبه 1393/02/7 08:27 ب.ظ
اصن من دیگه باهات قهرم
پاسخ nazanin farrokh : اجی تو رو خدا قهر نکن..
یکشنبه 1393/02/7 08:25 ب.ظ
توکه نمیای پ من بر دیگه...
خو چیکا کنم من داستان میخوام
پاسخ nazanin farrokh : اجی من چیکار کنم وقت نمیکنم...
fatemeh gh
یکشنبه 1393/02/7 08:21 ب.ظ
پاسخ nazanin farrokh :
fatemeh gh
یکشنبه 1393/02/7 08:13 ب.ظ
افجی نظرا باید چندتا بشه تا داکستان بذاری عقشم
پاسخ nazanin farrokh : به نظرا ربطی نداره من الان وقت نمیکنم...
fatemeh gh
یکشنبه 1393/02/7 09:27 ق.ظ
fatemeh gh
یکشنبه 1393/02/7 09:24 ق.ظ
سللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللام
صبح بخیر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30