تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت23..

داستان قسمت23..

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:سه شنبه 1392/12/27-10:52 ق.ظ

سلام داداشیا و اجیای گلم...
داستان رو کذاشتم...
بچه ها من یه تصمیمی کرفتم که از این به بعد داستان رو کوتاه کوتاه بذارم ولی هر روز یا یه روز در میون بذارم..
اگه موفقید بگید؟!
.
.
دوستون دارم..

اردلان توی چشام خیره شده بود و منتظر جواب از سمت من بود...ارمین متوجه رفتار غیرعادی من شده وقتی یه نگاهی به دور و بر انداخت ارغوان رو دید...و  تصمیم داشت کاری کنه که یه دفعه یگانه حالش بد شد و عش کرد و افتاد روی زمین...دیگه حالا تمان حواس ها رفته بود سمت یگانه و همه جریان خاستگاری رو فراموش کرده بودند...نمیدونم شاید این حس من بوده اما اردلان همه چی رو از توی چشام میخوند و انگار میدونست که من دارم ازش یه چیزی ر و پنهان میکنم...

اردلان با یه عصبانیت خاصی نگام میکرد...ولی مجبور شد که همراه ارمین به بیکارستان بره من که از حال یگانه خبر داشتم ارمین و کشیدم یه کناریو بهش گفتم:ارمین اینقدر نگران نباش یگانه چیزیش نیست این حالتا توی دوران بارداری کاملا طبیعیه...تبریک میگم...

ارمین:تو چی داری میگی؟؟مگه یگانه؟؟

من:اره ارمین جان یگانه حامله هست اولش مطمئن نبود اما با این ازمایش اخری که امروز صبح جوابش رو گرفت کاملا مطمئن شد و قرار بود که امشب از روی فرصت بهت بگه که دیگه نشد...

ارمین:نازی بگو جون اردی؟!به خدا اگه الکی گفته باشی کشتمت!!

من:نه بابا ارمین خان دارین بابا میشین...

نمیدونم چرا وقتی این جمله رو گفتم یه غمی سرتا سر دلم و گرفت وقتی واکنش ارمین رو دیدم که چقدر از بابا شدن خوش حاله دیگه تصمیم گرفتم که هر طوری شده امشب به اردلان این موضوع رو بگم..

ارمین و اردلان و چند تا دیگه از بچه ها رفتن بیمارستان مهمونی دیگه تموم شد و منم رفتم خونه ی اردلان و منتظر اردلان موندم...تا بیاد و همه چیز رو بهش بگم...من ساعت 12 شب خونه ی اردلان بودم و اردلان تا ساعت 2 نصفه شب نیومد خونه و من هنوز بیدار بودم که صدای چرخیدن کلید توی در رو شنیدم...دلم و قرص کردم و محکم بودم برای این که این تصمیم رو عملی کنم من باید بهش میگفتم این حق اردلان بود...

من:سلام...خسته نباشی!!چی شد؟!

اردلان:سلام...نازنین اصلا حوصله ندارم فردا با هم حرف میزنیم...

من:باشه..(وقتی اردلان میگه فردا حرف میزنیم دیگه کاملا بی فایده هست که بخوای باهاش حرف بیزنی پس باز من منتظر موندم تا صبح و تا صبح اصلا نخوابیدم)

بالاخره صبح شد و اردلان بیدار شد...

من:سلام صبح بخیر..چیزی میخوری عزیز دلم؟ً

اردلان:سلام صبح بخیر عشق من...تو دیشب چرا اصلا نخوابیدی؟

من:حالا بهت میگم...چی میخوری؟ً

اردلان:یه پنکیک حسابی!!

من:باشه عزیزم الان درست میکنم...

اردلان:راستی نازنین دیشب میخواستی درباره چی حرف بزنی؟!من اینقدر خسته بودم که اصلا حواصم نبود...ببخشید..

من:درباره همون چیزی که تا صبح نذاشت من بخوابم...

اردلان:نازنین چیزی شده؟!اتفاق بدی افتاده؟!یا درباره درخواست دیشب منه؟!

من:نه اردلانم..نمیدونم شاید خوش حال کننده باشه برات شایدم نه...

اردلان:نازنین چی شده بیا این جا درست واسم توضیح بده...داری منو میترسونی!!

من: اردلان از کجا شروع کنم...راستش این موضوع برمیگرده به گذشته تو قبل از این که من بیام...تو چند سال پیش با ارغوان یه رابطه ای دوستی داشتی و حالا این رابطه یک ثمره داره!!

اردلان:نازنین منظورت چیه؟!چه ثمره ای؟!

من:یه دختر خیلی خوشگل که چشماش دقیقا مثل مال تو جادوییه...همین طور سبز..چشمایی که میشه ازتوش همه ی دنیا رو دید...

اردلان:نازنین تو چی میگی؟!تو الان میخوای بگی که ارغوان از من یه بچه دار..یه دختر..

من:اره...یادته همیشه دلت یه بچه میخواست...حالا خدا این نعمت رو بهت داده...

اردلان:نازنین سر صبحی شوخیت گرفته؟!

من:نه اردلانم من دارم میگم ارغوان از تو یه بچه داره..یه دختره 4..5 ساله...دختر تو و ارغوان...

اردلان:مگه میشه؟!

من:اره عشقم..ولی من هنوز راست و دروغش رو نمیدونم...در هر صورت من باید این موضوع رو بهت میگفتم چون حق تو بود...

سرمو انداختم پایین و چشام پر از اشک شده بود اما حالا انگار یه بار سنگین از روی دوشم افتاده بود...اردلان بادستش سر چونمو گرفت و صورتمو داد بالا اشک و توی چشمام دید...

اردلان:واسه همین بود که دیشب دو دلی کردی توی جواب دادن؟!دیشب ارغوان اونجا بود درسته؟!

من با بغض گفتم:اره

اردلان:نازنینم اگه این جریان راست باشه که من فک میکنم نیست..من و تو هیچ وقت از هم جدا نمیشیم...

من توی دلم میدونستم که روی این حرف اعتباری نیست چون هیج ادمی از بچش نمیگذره مخصوصا اونم کسی مثل اردلان باشه که عاشق بچه هست...

.

.

خب تمومید..دیگه نگم نظرا رو بتر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Do compression socks help with Achilles tendonitis?
دوشنبه 1396/06/27 03:09 ق.ظ
Hey this is somewhat of off topic but I was wanting to know if blogs use WYSIWYG editors
or if you have to manually code with HTML. I'm starting a blog soon but
have no coding know-how so I wanted to get guidance from someone with experience.
Any help would be greatly appreciated!
zealouschum1049.hazblog.com
سه شنبه 1396/04/6 07:35 ق.ظ
Wow! This blog looks just like my old one!
It's on a entirely different subject but it has pretty much
the same page layout and design. Great choice of colors!
Rubin
دوشنبه 1396/02/25 04:59 ب.ظ
What's up friends, good paragraph and nice arguments commented here,
I am in fact enjoying by these.
BHW
پنجشنبه 1396/01/24 12:07 ق.ظ
Nice post. I was checking continuously this blog and I am
impressed! Very useful info specially the last part :
) I care for such information a lot. I was seeking this certain info for a long time.
Thank you and good luck.
manicure
دوشنبه 1396/01/21 06:07 ب.ظ
I just could not leave your site before suggesting that I really loved the usual info a person provide on your visitors?

Is going to be again frequently to investigate cross-check
new posts
BHW
جمعه 1396/01/18 10:21 ق.ظ
Wow, amazing blog layout! How long have you been blogging for?
you make blogging look easy. The overall look
of your web site is great, let alone the content!
manicure
چهارشنبه 1396/01/16 07:32 ق.ظ
If you are going for best contents like me, only go to
see this website everyday for the reason that it presents feature contents,
thanks
BHW
جمعه 1396/01/11 09:53 ب.ظ
Wow! Finally I got a blog from where I be able to in fact get valuable data concerning my study and knowledge.
مهرو
جمعه 1394/08/29 12:48 ب.ظ
خیلی داستانت قشنگ بود دستت درد نکنه.
سحر
دوشنبه 1393/05/6 05:33 ق.ظ
سلام بچه هاتازه اومدم خیلی عالی مسی
پاسخ nazanin farrokh : خوش اومدی عزیزم..
mn one v
جمعه 1393/01/15 07:26 ب.ظ
bebakhshid enghad poshte sar ham nazar midam ghin veblagett fogholade khobee aleyeeeeeee damet garmmmmmmmmmmmmmmmmmbebakhshid enghad poshte sar ham nazar midam ghin veblagett fogholade khobee aleyeeeeeee damet garmmmmmmmmmmmmmmmmm
پاسخ nazanin farrokh : merC azizam..
mn khoshhalam ke nazar mizarid..
mn one v
جمعه 1393/01/15 07:21 ب.ظ
hazeram bemiram vali madrese naram
پاسخ nazanin farrokh : mnm
melika
جمعه 1393/01/15 03:54 ب.ظ
بچه هاا برای مدرسه امادهاین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ nazanin farrokh : نهههههههههههههههههه!!
melika
پنجشنبه 1393/01/14 02:03 ب.ظ
سلام بچه هااااا خوبین از نازنین چه خبر
mn one v
پنجشنبه 1393/01/14 02:01 ب.ظ
pas ghesmat 24 che shod mordim bawwwwwwww
parisa
چهارشنبه 1393/01/13 07:03 ب.ظ
سلام نازی جون
قسمت 24 رو کی می زاری
سه شنبه 1393/01/12 10:22 ب.ظ
سلام بچه ها خوفین چه خفرا
melika
سه شنبه 1393/01/12 09:02 ب.ظ
بابا این نازی بیااااا نیست ساراااا
sara hoshmand
سه شنبه 1393/01/12 06:11 ب.ظ
سلام اجی جون
داستان موخوام جان من بذار دارم از فوضولی میمیرم
پاسخ nazanin farrokh : گذاشتم عزیزم..
سه شنبه 1393/01/12 06:11 ب.ظ
سلاااااااام کسی نیستتتتتتتتتتتتت
melika
سه شنبه 1393/01/12 03:26 ب.ظ
اوکی نگی جونم
نگار
سه شنبه 1393/01/12 02:10 ب.ظ
باشه
melika
سه شنبه 1393/01/12 01:15 ب.ظ
میخوای از تابستون شروع کنیم نگار
melika
دوشنبه 1393/01/11 06:32 ب.ظ
نمیدونم یا از تابستون یا از همین الان من که همیشه تو اینترنت پلاسم همیشه هر روز ساعت 6 7 میام نگی جونم
نگار
دوشنبه 1393/01/11 02:08 ب.ظ
شما بیشتردر چه وقت هایی میاین
نگار
دوشنبه 1393/01/11 01:36 ب.ظ
کاش دوباره برگرده
نگار
دوشنبه 1393/01/11 01:35 ب.ظ
ملیکا جون از تابستون کارمون رو شروع کنیم ایا
پاسخ nazanin farrokh : کارای وب و این حرفا رو؟!
نگار
دوشنبه 1393/01/11 01:33 ب.ظ
باشه نفس جون مشکل تو بگو تا جایی که خودمم یاد داشتم کمکت می کنم
melika
دوشنبه 1393/01/11 01:09 ب.ظ
نفس مشکلتو بگو من تا جایی که بتونم کمکت کنم اجی
melika
دوشنبه 1393/01/11 01:08 ب.ظ
نه نیومد نگی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30