تبلیغات
My Love Is Amir Tataloo & Ardalan Tomeh - داستان قسمت 22..

داستان قسمت 22..

نویسنده :nazanin farrokh
تاریخ:یکشنبه 1392/12/25-07:08 ب.ظ

سلام بچه ها...
خوبید؟؟
بچه ها من یعنی شدید شرمنده هستم...من توی این مدت از دستاین درسای بیخود اصلا نرسیدم داستان و اپ کنم...واقعا معذرت..بعدشم این قسمت یه خورده کمه ولی قول میدم توی عید اساسی جبران کنم...
و واقعا ممنون از کسایی که نظر میدادن...
من شرمنده ام...
دوستون دارم...
برید داستان رو بخونید..
.
.
.

صبح که بیدار شدم اصلا حس خوبی نداشتم انگار یه خیانت بزرگ به اردلان کرده بودم من فقط در قبال چیزهایی که میدونستم سکوت کرده بودم...گوشیم زنگ خورد...اردلان بود...

من:الو..سلام..خوبی؟؟

اردلان:سلام عشقم...تو خوبی؟؟کی بیدار شدی؟؟

من:پیش پای شما...اره خوبم..

اردلان:تو خوبی؟؟من الان دم در خونتونم میای پایین یا بیام بالا...

من:میشه بیای بالا؟؟

اردلان: اره عزیزم...

من تا اردلان برسه یه ابی به دست و صورتم زدم از توی چشمام معلوم بود که چی توی دلم میگذشت...اردلان اومد تو...

اردلان:خوابالو خانوم خوبن؟؟

من:اره..سحرخیز اقا...

اردلان:نازی لباسات رو بپوش بریم بیاده روی...

من:اردلان نه تو رو قران ولم کن اصلا حسش نیست...

اردلان:خوبه پس تنبل هم هستی!!!راستی امشب خونه ی امیر دعوتیم یادت نره...

من:نه حواسم هست...

اردلان:من که نمیدونم تو امروز چت شده ولی خدا به خیر کنه..باشه عشقم پس من الان میرم پیاده روی شب باز میبینمت..بابای..

من:بابای عزیزم...

از خونه که رفت داشتم دق میکردن چقدر خوش حال بود دلم نمیومد این حالش رو بهم بریزم...وقتی بهش فک میکنم میبینم چقدر بابا شدن بهش میاد کاش میشد من مامان اون بچه میشدم اما حالا اون ارغوان این جایگاه رو داره...تا ظهر داشتم به این موضوعات فک میکردم...که اخر یه تصمیم گرفتم...به اردلان زنگ زدم و واسه عصر باهاش قرار گذاشتم خیلی تعجب کرد اما بالاخره قبول کرد منم پا شدم رفتم دوش گرفتم و حاضر شدم که دیگه عصر شده بود و رفتم همون جایی که قرار گذاشته بودیم...

اردلان منتظرم بود منم تا دیدمش دوباره توی دلم یه چیزی فرو ریخت...اما دیگه باید بهش میگفتم از جوب رد بشم برم توی بیاده رو که در کافه اون جا بود پام سر خورد افتادم...بد جوری افتادم اردلان منو دید که افتادم اومد سمتم...

اردلان:نازنین خوبی عشقم؟!

من:نه اصلا فک کنم پام شکست...

اردلان:الان میرم ماشین رو میارم بریم دکتر...صبر کن...

من:باشه زود باش فقط...

اردلان بعد از یک دقیقه اومد و ما رفتیم دکتر...بله حدسم درست بود واقعا پام شکسته بود...حاضر شدم واسه اتاق عمل توی این ماجراها اصلا دیگه جریان ارغوان رو یادم رفت که به اردلان بگم...خلاصه یه 3 هفته ای گذشت و اردلان هر روز میومد برای دیدن من که بیبینه من خوبم یا نه...دلم میخواست پام اصلا هیچ وقت خوب نمیشد و همیشه اردلان کنارم میموند اما دیگه دیر یا زود باید بهش میگفتم که اردلان از ارغوان بچه داره...

بچه های دیگه ای هم میومدن برای ملاقاتم خلاصه خیلی خوش به حالم شده بود یگانه و ارمین که دیگه خونه ی ما پلاس بودن..اردلانم که دیگه هیچی فقط کم بود رختخواباشم بیاره با این که پام شکسته بود اما دوران واقعا شیرینی بود...مدتی گذشت و من هر روز میدونستم که دیگه باید به اردلان بگم و همین حالاشم خیلی دیر شده بود...پام دیگه کاملا خوب شده بود و راحت راه میرفتم...برای همین مناسبت اردلان یه مهمونی تو خونه ی خودش برام ترتیب داد...

شب پنج شنبه مهمونی بود...من توی مهمونی یه لباس بلند مشکی پوشیده بودم که پشتش توی کمرم کاملا گیپور بود...موهام هم دورم ریخته بود با یه رژلب قرمز تند...همه چی خیلی عالی خیلیا اونجا بودن حتی کسایی که من نمیشناختم...بعضیا حرف میزدن و بعضیا هم میرقصیدن مهمونی کاملا رسمی بود...که یه دفعه اردلان توجه همه رو به خودش جلب کرد...

اردلان:خانوما و اقایون یه لحظه توجه کنید..

من داشتم از استرس میمردم که از من خواست برم کنارش...

اردلان:خب همون طور که همه میدونید امشب به مناسبت خوب شدن نازنین این مهمونی برگذار شده ولی راستش تنها به این مناسبت نیست امشب یا من داغون از این در میرم بیرون یا خوشبخت ترین مرد دنیا...

من با گفتن این حرفا از دهن اردلان بو بردم که جریان از چه قرار و داشتم سکته میکردم...

اردلان رو به من کرد..جلوم زانو زد و ازم درخواست ازدواج کرد...

اردلان:نازنین با من ازدواج میکنی؟

من تا اومدم با کمال خوش حالی بگم اره که چشمم به ارغوان و یه بچه تقریبا 4..5 ساله اوفتاد...دست و پام یخ زد و باور نمیکردم که این بچه اردلان باشه...انگار توهمی شده بودم ولی خیلی شبیه اردلان بود مخصوصا اون چشمای سبزش...

سکوت کرده بودم و اصلا نمیدونستم که چی باید الان بگم....

.

.

خب تمومید بازم بوزش برای این که کم بود ایشالله فردا قسمت بعدی رو میذارم...



نوع مطلب : dastan 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How does Achilles tendonitis occur?
دوشنبه 1396/06/27 09:08 ق.ظ
Hello, Neat post. There's an issue along with your site in internet explorer, might check this?
IE still is the marketplace chief and a big element of
folks will miss your excellent writing because of this problem.
http://heightgain.myblog.de/heightgain/art/7633246/Shoe-Lifts-Have-Proven-To-Be-Healthier-Than-Le...
دوشنبه 1396/04/5 11:35 ق.ظ
Glad to be one of many visitors on this awing website :D.
http://ewarolston.hatenablog.com
پنجشنبه 1396/02/21 10:32 ب.ظ
Hi there! This blog post couldn't be written any better!
Looking through this article reminds me of my previous roommate!
He continually kept talking about this. I'll send this post to him.
Pretty sure he'll have a great read. Thank
you for sharing!
BHW
چهارشنبه 1396/01/23 07:56 ب.ظ
There's certainly a lot to know about this topic.
I love all of the points you have made.
manicure
دوشنبه 1396/01/21 09:54 ب.ظ
Hi there! I know this is kinda off topic nevertheless I'd figured I'd ask.
Would you be interested in trading links or maybe guest authoring a blog post or vice-versa?
My site discusses a lot of the same topics as yours and I
believe we could greatly benefit from each other. If you're
interested feel free to send me an e-mail. I look forward to
hearing from you! Excellent blog by the way!
manicure
شنبه 1396/01/12 06:17 ب.ظ
A motivating discussion is worth comment. I believe that you need to write more about this topic, it might not be a taboo subject but usually folks don't discuss such issues.

To the next! Cheers!!
چهارشنبه 1393/01/13 07:01 ب.ظ
سلام عزیزم من مسافرت بودم الان که امدم دیدم 2 قسمت گذاشتی خیلییییییی خوش حال شدم . ممنون
A.R
سه شنبه 1393/01/5 11:43 ب.ظ
واااااااای چه عجب گذاشتی
خیلی منتظر بودم !
نگار
چهارشنبه 1392/12/28 10:55 ب.ظ
موضوع رو بهش می گی واون تو رو انتخاب می کنه وبعدم معلوم میشه بچه مال اردلان نبوده تو پیشنهادش رو قبول می کنی
پاسخ nazanin farrokh : Dg dg!!
setareh gh
سه شنبه 1392/12/27 02:33 ب.ظ
بهش جواب مثبت بده
setareh gh
سه شنبه 1392/12/27 02:23 ب.ظ
مرسی عشقم
پاسخ nazanin farrokh : خواهش عزیزم!!
NAZRINA TATOH
سه شنبه 1392/12/27 11:03 ق.ظ
با تبادل لینک موافقی؟پارتی داریم تا یه مین بد.بدو بیا پست 2
http://nazrina.blogfa.com
پاسخ nazanin farrokh : اومدم عزیزم...باشه حتما لینکت میکنم..
shahab
سه شنبه 1392/12/27 05:09 ق.ظ
نه آجی جون از خواهرم بپرس من عادت ندارم بزنم زیر حرفم مگه
پاسخ nazanin farrokh : اره تو که راست میگی ولی باشه دیگه اشکالی نداره!!
sara hoshmand
سه شنبه 1392/12/27 05:08 ق.ظ
آجی جونم حرفای داداشمم باور نکن همیشه میزنه زیر حرفاش عادتشه عادت میکنی
پاسخ nazanin farrokh : باشه عزیزم...
sara hoshmand
سه شنبه 1392/12/27 04:54 ق.ظ
آجی جونم حرفای داداشمم باور نکن همیشه میزنه زیر حرفاش عادتشه عادت میکنی
shahab
سه شنبه 1392/12/27 04:48 ق.ظ
نه آجی جون از خواهرم بپرس من عادت ندارم بزنم زیر حرفم مگه
پاسخ nazanin farrokh :
melika
سه شنبه 1392/12/27 01:48 ق.ظ
سریع قسمت بعد رو بگذار راستش‌من اگه جای تو بودم عقی عقب میرفتم و بعد میدویدم و گریه میکردم بعد هم اردلان میومد دنبالم ماجرارو میگوفتم یا شایدم بله میگی تا چش ارغوان در اد نمیدونم
پاسخ nazanin farrokh : باشه حتما میذارم...امروز داستان باز اپ میشه...
روشا
دوشنبه 1392/12/26 09:57 ب.ظ
به نظر من جوابو نه میگی
پاسخ nazanin farrokh : شاید!!?????
لیلیا
دوشنبه 1392/12/26 09:20 ب.ظ
اووووووووووووووووووف بالاخره بعداز سالها داستانو گذاشتی من الان بانوهام نشستم دارم داستانتو میخونمعالی بود
پاسخ nazanin farrokh : اجی واقعا معذرت ایشالله جبران میكنم!!!
shahab
دوشنبه 1392/12/26 05:38 ب.ظ
راز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کدوم راز؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا من حرفی از راز زدم؟؟؟؟؟؟
پاسخ nazanin farrokh : یعنی حال میكنم در جیك ثانیه میزنی زیر همه حرفایی كه زدی!!باشه اشكالی نداره!!
shahab
دوشنبه 1392/12/26 05:32 ب.ظ
عالی حال کردم
پاسخ nazanin farrokh : قابل شما رو نداشت داداش!!
sara hoshmand
دوشنبه 1392/12/26 04:41 ب.ظ
عالییییییی با طعم پرتقالیییییییییییییی
جواب اردلانو با نه میدی اونم به خاطر بچه ی اردلان بعد اردلان خودشو میکشه بعد تو که طاقت دوریشو نداری خودتو میکشی دقیقا مثل داستانای شکسپیر
پاسخ nazanin farrokh : مرسی عزیزم!!قول داستان و زود میذارم ولی نظرا اصلا میخوام نابودم كنه!!باشه?!
NAZRINA TATOH
دوشنبه 1392/12/26 04:30 ب.ظ
سلام نازی جوووووووووون.یه سر ب وبم بزن اپم با داستان
پاسخ nazanin farrokh : باشه عزیزم حتما..
fatemeh
دوشنبه 1392/12/26 03:13 ب.ظ
اههههههههههههههههه.فک کن،واااااااااااااای من قلبم زیر زبونم داره میزنه،وووووووییییییییی خیلی حساس شده،یعنی واقعا بچه اردلانه؟لنز نزاشته؟این وصله ها به اردی نمیچسبه ها...نازی جون تورو به جد وآبادت قسم،به مرده و زندت...توروخدا زودتر بقیشو بذار من هلااااااااااااکمممممممممم...بووووووووووس،مرسی خانوم
پاسخ nazanin farrokh : عزیزم تو چه حدسی میزنی؟!
مینو
دوشنبه 1392/12/26 01:07 ب.ظ
عالیییییییییییییی مثل همیشههههههه
NAZRINA TATOH
دوشنبه 1392/12/26 10:36 ق.ظ
اپم شخصیت
دوشنبه 1392/12/26 09:24 ق.ظ
Ali vali zod.bezar to kafesh namonim
NAZRINA TATOH
دوشنبه 1392/12/26 08:33 ق.ظ
عالی.مسه همیشه تاپ لایک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر